هدف، وسیله را چه میکند؟

برنامهریزی میکنیم. بیگدار به آب نمیزنیم. فکر همه جایش را میکنیم. همه آنچه امکان دارد به آنها نیاز پیدا کنیم همراه سفرمان میشود. احتمالات برایمان جدی میشود. هر آنچه را فکر کنیم به کارمان میآید، میچپانیم توی ساک یا صندوق عقب ماشین. تازه تا چند ساعت بعد از شروع سفر هم هنوز داریم توی ذهنمان ریز به ریز همهچیز را بررسی میکنیم تا چیزی از قلم نیفتاده باشد و تا میتوانیم احتمال خطا را در معادلاتمان پایین میآوریم. یادمان نمیرود قرار است دوباره برگردیم به همین خانه و حواسمان هست تا درش را چفت و بست بزنیم که دزد به آن نزند و ایمنیاش را تأمین میکنیم.
آدمهای عجیبی هستیم؛ تا از خانه دور شدیم، کلیدش را از شیشه وسیله نقلیهمان به بیرون پرت نمیکنیم و بیخیال همهچیز نمیشویم. حواسمان هست سفرمان هر چقدر خوش، هر چقدر خوب، هر اندازه شاد یا سخت و کسلکننده باشد، موقتی است. برای همین نه به خوشیهایش دلبسته میشویم و هوش و عقل از کف میدهیم و نه با سختیها و ناملایماتش، سفر را میبازیم.
آدمهای عجیبی هستیم که حواسمان به این چیزها هست اما یادمان رفته همه سر تا ته زندگی ما سفر است و ما آدمها مسافران عجیب این دنیا. هدف را گم کردهایم و وسیلهاش را سفت بهخودمان چسباندهایم. شاید هم گم نشده است، فقط جایشان را با هم عوض کردهایم. هدفمان دیگر برگشتن به خانه با دست پر و پیمان و روی گشاده و خندان و کوله باری از خاطرات خوب نیست. هدفمان را در سفر دفن کردهایم.
نه دلشوره روز برگشتن داریم و نه دستهای خالی خودمان را میبینیم. خیلی از ماها کلید خانهمان را گم کردهایم. دلبسته چشم و دل کور همین سفر چند روزهایم و یادمان رفته باید برگردیم و یک «بیخیال عالم»بهخودمان گفتهایم و زدهایم زیر همه قوانین خوب خدا. به همدیگر دلداری میدهیم که بزن و بخور و بگیر و ببند و بیخیال. حالا چهکسی رفته و چهکسی دیده است؟
6052998