کودک شیر نخورد؛ موشک خورد!

نوزاد در حال شیر خوردن بود که موشکها در و پنجره خانه را به هم دوختند. کاش غصه فقط همین بود. وقتی امدادگران به پیکرها رسیدند، صحنه عجیبی دیدند؛ نه ممکن بود و نه کسی توانست مادر و شیرخواره را از هم جدا کند...
گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: در مسیر بهشتزهرا(س) جایی که هنوز فاصله زیادی با آرامستان بزرگ پایتخت دارد، چیزهای زیادی توجه آدم را به خودش جلب میکند؛ از مغازهها گرفته تا زمینهای کشاورزی زرد، نارنجی و سبز. زمینهایی که یا محصول برداشت کردهاند یا حاصل زحمات چند ماه کشاورزش به بار نشسته و آماده برداشت میشود یا تازه روزهای کشت پاییزی را آغاز کرده و ساقه و بوتههای سبز میروند تا قبل از بهار به بار بنشینند. تماشای شتاب برخی ماشینها برای رسیدن به مقصد و تعدادی دیگر که آرام، خودشان را به سینهکش خاکی جاده کشیدهاند تا از بساطیها خوراکی برای خیرات یا از گلفروشها، شاخه گلی برای اموات بخرند هم آدم را سرگرم میکند. چیز دیگری هم اما هست که بیصدا، توجه آدم را به خودش جلب میکند، اما چه چیز؟
چشمانی که تو را میبینند...
اینجا چیزی هست که تو را با خودش میبرد. چشمهایی که دوخته میشوند به چشم آدم و قبل از آنکه تماشایشان کنی انگار یک دل سیر تماشایت کردهاند. خانه قلبت را یافتهاند و خوش نشستهاند یکگوشه دنج آن. از کدام چشمها حرف میزنیم؟ در میانه بزرگراه منتهی به بهشتزهرا(س) درست طوری که هم آنهایی که در مسیر رفت هستند هم دیگرانی که در مسیر برگشت هستند بتوانند ببینند تصویر شهدا را نصب کردهاند. نام شهید، تاریخ تولد و شهادت را هم نوشتهاند. از شهدای دفاع مقدس اول؛ جنگ هشتساله عراق علیه ایران گرفته یا دو جنگ تحمیلی اخیر آمریکایی -اسرائیلی علیه کشورمان.
هنوز زبان باز نکرده بود!
میان تصویرها اما دیدن چهره معصومانه یک کودک، قلب آدم را به درد میآورد. صورتش چنان ملیح، معصوم و دوستداشتنی است که دلت را مثل نخ یک بادبادک به دست میگیرد و دنبال خودش میکشد. کودکی که دیدن چشمهایش بهانه نوشتن این مطلب میشود. از خودت میپرسی مگر حالا حالا نوبت شیر خوردن، چهار دستوپا رفتن او نبود؟ قرار نبود قند کلماتش درست وقتی زبان باز میکند برای حرفزدن دل همه را ببرد؟ او اینجا چه میکند؟ درست وسط مسیر بهشتزهرا(س) میان شهدایی که انگار پدرانه، مادرانه حواسشان هست کودک از آن بالا،تاب نخورد و به زمین نیفتد. اسرائیل او را هم کشت؟ چطور دلش آمد این همه لطافت را از جهان بگیرد؟ کودک شهر ما برای زیر خاک خوابیدن هنوز خیلی نوپا بود!
سوختم خاکسترم را باد برد...
موشکهای آمریکایی -صهیونیستی در دو جنگ تحمیلی اخیر چه داغهایی که روی سینه ما نگذاشتند. خانهها و ساختمانهایی که ویران شدهاند را دوباره از نو و حتی بهتر از قبل میتوان ساخت اما با آن بدنهای چاکچاک چه باید کرد؟ چگونه میتوان به نرمی با تنی که زیر آوار کوفته و لِه شده رفتار کرد؟ اصلاً از این به بعد دیگر چطور میتوان حتی شعر خواند آن هم وقتی میشنوی بعضی پیکرها مثل پیکر «ماکان نصیری» و چند دانشآموز دبستان شجره طیبه میناب بر اثر اصابت وحشیانه موشکها چنان سوختند که غیب؛ مفقودالاثر شدند. به خودت که بیایی، میبینی مدام این مصرع در ذهنت میچرخد: «سوختم، خاکسترم را باد برد...»
ما هنوز زندهایم؟
اصلاً بغض پیکر کودکی دهماهه که در حال نوشیدن شیر مادر بوده و ناگهان ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ در نخستین ساعات جنگ دوازدهروزه؛ موشکهای دشمن اول او را به سینه مادر دوختند بعد هر دو پیکر چنان سوخت که مادر و شیرخواره را در یک قبر دفن کردند را چطور میتوان قورت داد؟ ما قبلاً کربلا را در روضهها میشنیدیم. روضه شیرخواره کربلا را که میخواندند و شرمندگی امام حسین(ع) بابت تشنگی طفل رضیع را، جان بود که از تن ما جدا میشد. ما کِی به سختجانی خودمان این گمان را داشتیم که ببینیم یک نوزاد؛ «محمدعلی بهمنآبادی» هنگام شیر خوردن بسوزد، شهید شود و ما زنده بمانیم؟
یک نفر، کافی بود...
موشکهای آمریکایی -صهیونیستی، مادر خانواده بهمنآبادی را به همراه دو خواهر سه و هشتساله و برادر نازنازی دهماههشان شهید کردند. از هر سوی قصه این خانواده خون تازه، داغ جگرسوز میچکد اما یک جمله اوج اندوه و داغ است. کدام جمله؟ در تشییع این خانواده مردی در کلیپی در فضای مجازی، فریاد میزد: «قسم به تابوتهایی که برای حملشان یک نفر هم کافی بود...» و آدم همان جا عمرش تمام میشود. روضه که همیشه نباید شعر باشد. گاهی یک قسم، کافی است برای تمامشدن، برای غرقشدن در اشک خودت. مرد قسم میخورد که خدا به حق این مظلومان از ظالمان انتقام خواهد گرفت. او فریاد میزد شاید دلِ مردهای که ترامپ و نتانیاهو را «عمو» صدا میکند به خودش بیاید، بیدار شود. چشمهایش را بشوید و جور دیگری جنایتهای دشمن را ببیند. درک کند که پیکرها طوری سوخته، کوچک و کم شدهاند که وزنی ندارند و حتی یک نفر هم میتواند هر سه تابوت را روی دوش بگیرد. تابوت مادر و نوزادی که به سینهاش دوخته شده و دو تابوت دو خواهر کوچک را.
میگوییم سلام، نه خداحافظ!
دشمن اما کجاست که ببیند ما به قول شهید «نصرالله» به شهدایمان نمیگوییم خداحافظ! کجاست که ببیند ما برای تشییع جگرگوشههایمان صف میکشیم. به شهدایمان به امید شفاعت تبرک میجوییم. مزار شهدایمان را ببینید که همیشه شلوغ است. بیشتر از خانواده خود شهدا، مردم دورتادور مزارها را میگیرند و سلاموصلوات میدهند در آرامستان شهر. قصه نوزادان شهیدمان خیلی دل ما را میسوزاند اما ما هنوز هم خدا را شاکریم. داغهای سینهسوز، کم ندیدهایم اما هنوز هم دلمان قرص است که مثل حاجقاسمهایی را داریم که سپر بلای ایراناند. دست دشمن را در خاک خودش یا جولانگاههایی که در همسایگی ایران با عنوان پایگاههای نظامی برای خودشان ساختهاند هنوز به تیغ شمشیر نرسیده، قطع میکنند. پای متجاوز را میبندند و او را به کیفر عملش می رسانند.
من در همین دیاله دیدم...
داغهایی که ما در این نزدیک ۵ دهه دیدهایم سنگین بوده و هنوز هم تصویر پر از اندوه خیلیهایشان از دل و ذهنمان پاک نمیشود. هنوز هم اما عمق جنایتهایی که ما دیدهایم با جنایتهایی که دشمن و دستآموزهایش مانند گروههای تکفیری، داعش و... در سرزمینهای نهچندان دور در همسایگی ما؛ عراق، سوریه، فلسطین و... مرتکب شدهاند زمین تا هوا فرق دارد. هیچوقت آن جمله پر از بُهت، حیرت و اندوه سردار سلیمانی را فراموش نمیکنیم که گفت: «من دیدم در همین دیاله، کودکی را از سینه مادرش گرفتند. او را مثل گوسفند روی آتش سرخ کردند لای پلو گذاشتند برای مادر فرستادند! این جنایت وحشتناک در سابقه تاریخ بشریت نایاب است...» سردار از غفلت تعمدی در حوزه سیاست بینالمللی و حقوق بشر صحبت میکرد که جان بشر را بهراحتی آبخوردن به بازی گرفته بود: «چطور ما برای ریزگردها برای محیطزیست که درست هم است، جلسه میگیریم که این ریزگردها مردم را اذیت نکند. جلسات بینالمللی و منطقهای میگذاریم برای داعش این عصاره خباثت... نه!»
نعره میدان؛ لالایی کودکان
سردار عادت داشت در میدان جنگ توی چشمهایش نمک بپاشد مبادا خوابش ببرد و زمانی که او در خواب است جانیان، کودکی را سر ببرند یا مردم را بکشند. مرور همین روایت دیاله کافی است معلوم شود تروریست فرزند خلف کدام دولتهای خبیث است؟ چهره بینقاب کدام استکبار را نشان میدهد؟ ماجرا وقتی اهمیت پیدا میکند که مردان جنگی ما حتی پیش از آن که جنگ به مرزهایمان برسد، خاکریز زدند. بیادعا، آگاه و بیدار برای مبارزه با دشمن آماده شدند. شبیه روایت دیاله را جهان بهتازگی در اپستین دیده. کودک کشان آدمخوار؛ کافرانی که همه را به کیش خود میپندارند کودکی را میکشند، میپزند و برای مادر میفرستند!
ما داغ دل دیدهایم. چشمهای معصوم محمدعلی بهمنآبادی رهایمان نمیکند. ما ایمان داریم ضامن آه مظلوم، خداست. ناغافل به پیشانی ظالم مینشیند مثل تیر غیب خدا اما هنوز هم خدا را شکر میکنیم که نعره شیرمردان دلاورمان در نبردهای سرزمینی و فراسرزمینی لالایی خواب ناز کودکان است. مردانی که مثل رهبر شهیدمان همینجا میمانند، میجنگند، شهید میشوند اما نمیگذارند به قول آن شهید حتی یکذره از خاک این کشور به پوتین سرباز دشمن بچسبد. چریکهای بیادعا که چشم از چشم محمدعلیها و دست از روی ماشه برنمیدارند. ما داغداریم اما آمین شهدایمان مثل کوه پشت ماست...











