گشتی در جنجالیترین جمعهبازار ایران

باشگاه خبرنگاران جوان - جمعهبازار «پروانه» روزگاری، پناهگاه عتیقهبازها، عاشقان خاطرات کهنه و هواداران صنایعدستی بود. بازاری که کوچش دادند تا در جوار باغ کتاب، کیفیتی مدرن و سامانیافته پیدا کند؛ همین سابقه و ویترین خوشرنگولعابش در شبکههای اجتماعی، هر مخاطب مشتاق فرهنگ و هنر را کشانکشان به سمت خود میکشد.
اما واقعیت این روزهای پروانه در میان گرمای جمعه آخر تابستان، فرسنگها با آن اتمسفر هنرمندانه فاصله دارد. آنچه امروز در این بازار موج میزند، نه هویت بومی و اصالت صنایعدستی، که ملغمهای آشفته از کالاهای انبوه، سردرگمی، کلافگی و غلبه «نمایش» بر «محتوا» ست.
برای درک این که چگونه یک رویداد هنری به زیستبوم مصرفزدگی، پیادهروی بیهدف و جلوهگریهای تصنعی تبدیل میشود، باید مسیر این جمعهبازار شلوغ را قدمبهقدم از میان ترافیک، گرما و صفهای خستهکننده پی گرفت.
مسیر پرچالش یک تجربه ناتمام
جمعه گرم آخر شهریور بود و آفتاب تهران بیمحابا میتابید که تاکسی اینترنتی گرفتم. خوشحال بودم که شاید اینبار در تهران بتوان زود به مقصد رسید، اما ترافیک عجیبی در انتظارم بود. ساعت ۱۱:۳۵ که به بزرگراه همت و بریدگی سمت باغ کتاب رسیدیم، مسیر قفل شد. مسیری که پیاده حدود ۱۵ دقیقه زمان میبرد، با خودرو ۳۵ دقیقه طول کشید و راننده هم مدام از کلافگی و ترافیک غر میزد.
قبل از بازار پروانه پیاده شدم، رسیدن به باغ کتاب، تازه شروع ماجرا بود. نه علامت درستوحسابی در کار بود و نه نگهبانان میتوانستند راهنمایی دقیقی ارائه دهند. در نهایت ترجیح دادم با تکیه بر غریزه و دنبالکردن مسیر جمعیت، راه خودم را پیدا کنم.

بازار یا ویترین نمایشگری؟
با رسیدن به بازار پروانه، نخستین چیزی که توی ذوق میزد، فقدان نظم و چینش منطقی بود. انتظار داشتم در محلی که قرار است دستسازههای هنری و کالاهای نوستالژیک عرضه شوند، دستهبندی مشخص، تابلوهای راهنما و حداقلی از نظم ببینم؛ اما همهچیز رندوم کنار هم چیده شده بود.
بسیاری از غرفهها نشانی از هنر نداشتند؛ گویی فروشندگان، کالاهای فروشنرفته مغازههای خود را به امید فروش بیشتر به جمعهبازار آورده بودند. جمعیت بهشدت زیاد و خفهکننده بود. اگر غرفهای هم کار فاخری داشت، عملاً امکان ایستادن، تماشا و صحبت با صاحب آن وجود نداشت. انواع لباس، کفش، عینک آفتابی، ادویه و دوغ عرضه میشد؛ بیآنکه ارتباط مشخصی با اتمسفر هنری بازار داشته باشد.
اجناس هنری، دستسازهها و کالاهای نوستالژیکی که بهانه و نماد پروانه هستند، بسیار کمیاب شده بودند و اگر هم چیزی پیدا میشد، گاهی بیشتر شبیه تظاهر به قدیمیبودن بود تا خود یک شیء قدیمی. حتی پوشش برخی شرکتکنندگان هم بخشی از این نمایش شده بود؛ نوجوانانی که انگار در مسابقهای برای عجیبترین ظاهر شرکت کردهاند، نه قصد خرید مشخصی داشتند و نه سنخیتی با خرید و تجربه هنری.
اینجا بود که سؤال مهمتری شکل میگرفت: آیا بازار هنوز محلی برای مواجهه با هنر است یا به صحنهای برای دیدهشدن تبدیل شده است؟
فضای پروانه، دستکم در آن روز، بازار را از محلی برای عرضه هنر برای بسیاری از افراد به صحنهای برای خودنمایی، جلب توجه و گرفتن تأیید از دیگران تقلیل داده بود؛ جایی که «دیدهشدن» گاهی از «دیدن» مهمتر به نظر میرسید.

کورسوی امید در میانه بلبشو
برای دیدن همه غرفهها با طمأنینه، به زمان زیادی نیاز بود، اما گرما و ازدحام عملاً اجازه چنین کاری را نمیداد. هرجا جمعیت بیشتری جمع بود، ترجیح میدادم عبور کنم تا از گزند هجوم آدمها و گرمای هوا در امان بمانم. در این هیاهو، تنها غرفههای دوغ دستساز و لیموناد فروش خوبی داشتند.
هیچ سیستم خنککنندهای حتی برای چند دقیقه نفستازهکردن وجود نداشت. یک لیموناد خریدم و همانجا با خودم فکر کردم چه هنرمندان خلاقی که فرصت معرفیشدنشان در این بلبشو از بین میرود.
بودجه بازدیدکنندگان هم گاهی صرف خرید چیزهایی میشد که ارتباط چندانی با هدف اولیه بازار نداشت؛ از بازی پلیاستیشن گرفته تا استیکرهای دارک و کالاهای فانتزی. انرژی نوشیدنی خنک که در وجودم دوید، دوباره مرا به گشتن واداشت و در میان این آشفتگی، خانمی را پیدا کردم که با پارچه جین، کیفهای دستدوز میساخت. کارش واقعاً چشمنواز بود؛ ساده، خلاقانه و متفاوت از انبوه کالاهایی که اطرافش عرضه میشدند.
کمی بعد به دختر جوانی رسیدم که با وسایل بازیافتی، جاکلیدیهای خلاقانه درست میکرد. شاید همین جستوجوی جزئیات خلاقانه، تنها کورسوی امید در آن شلوغی بود؛ نشانهای کوچک از این که اصالت هنوز کاملاً نمرده است، فقط برای دیدهشدن باید از میان انبوه سروصدا راه خود را باز کند.

فروپاشی در جوار کتاب
پاهایم دیگر توان نداشت و گرما طاقتفرسا شده بود. به سمت باغ کتاب رفتم؛ جایی مسقف و خنکتر که میشد کمی از هیاهوی بیرون فاصله گرفت. در ابتدای فروشگاه کتاب، تابلوی آثار پرفروش خودنمایی میکرد. با دیدن فهرست، ناامید شدم؛ آثاری که انتخاب شده بودند، عمدتاً در قلمرو روانشناسی بازاری و کتابهای کممایه قرار میگرفتند.
کتابی را که مدتی دنبالش بودم، از بخش دیگری پیدا کردم و به سمت صندوق رفتم. مجموعهای به آن بزرگی، در روزهای پایانی شهریور، زمانی که خانوادهها مشغول خرید لوازمتحریر هستند، فقط دو صندوق فعال داشت. حوصله صف طولانی را نداشتم. کتاب را سر جایش گذاشتم. با خودم فکر کردم اگر همه آن آدمهایی که در بازار دنبال عکس، ریلز و ولاگ بودند، کتابخوان بودند، چه صف ترسناکی ایجاد میشد؟
در راه بازگشت، نه تاکسی و نه موتور، هیچکدام سفر را تأیید نمیکردند. تا حاشیه همت پیاده رفتم، شاید شانسی برای پیدا کردن وسیلهای باشد. در طول مسیر، به نوجوانانی فکر میکردم که قرار بود بیایند و از هنر لذت ببرند، اما شاید هنوز زیباشناسی هنر ایرانی در ذهنشان شکل نگرفته است.

حتی در انتخاب پوشش و سلیقه ظاهری هم نوعی سردرگمی دیده میشد؛ شبیه کسی که قالی زیبایی را رها کرده و موکت زشت و پاره را انتخاب میکند. البته شاید مسئله از خود نوجوانها نباشد. وقتی هنر ایرانی قرار است در بازاری شلوغ، بیهویت و پر از کالاهای نامرتبط به نسل جدید معرفی شود، چندان عجیب نیست اگر مخاطب نتواند میان «اصالت» و «نمایش» تمایز بگذارد.
با چند خرید کوچک به خانه برگشتم؛ با این امید که شاید روزی بازار پروانه دوباره به چیزی شبیه گذشته خود بازگردد: جایی برای کشف، مکث، گفتوگو و مواجهه با هنر؛ نه صرفاً جایی برای عبور از میان جمعیت و ثبت چند تصویر برای شبکههای اجتماعی.
شاید مسئله فقط بازار پروانه نباشد. شاید این بازار، آینهای کوچک از شهری بزرگ باشد؛ شهری که در آن همهچیز بیشتر شده است: آدم، کالا، تصویر، صدا و سرعت؛ و درست در میان همین وفور، چیزی که بیش از همه کمیاب شده، فرصت دیدن و تجربهکردن «اصالت» است.
منبع: روزنامه خراسان
12309282
مهمترین اخبار وبگردی











