چالوس، شهرِ قدمگاهِ ۲۱ هزار شهید؛ خاکی که با قدمِ رهبر شهید، مهرِ بصیرت خورد

بازگشت به شهرِ باران و بصیرت؛ یادمان دیدار تاریخی رهبر شهید با مردم چالوس و نوشهر
برخی روزها در تقویم تاریخ، تنها یک تاریخ نیستند، بلکه دریچهای هستند به یک حس؛ حسِ حضور، محبت و بصیرت.
سالها پیش، در مهرماهی بارانی، شهر چالوس شاهد حضور شخصیتی بود که با لبخندی پدرانه و نگاهی نافذ، زیر قطرات باران با مردمش یکی شد. امروز که یاد ایشان را گرامی میداریم، بازخوانی کلمات ایشان در آن روز، گویی صدای همان باران رحمت است که هنوز در گوش تاریخ مازندران طنینانداز است.
ایشان نیامده بود تا صرفاً سخن بگوید، آمده بود تا با مردمش پیمان ببندد، از ثروتهایشان پاسداری کند و قطبنمای راهشان باشد.
سفر به چالوس و نوشهر، سفری نبود معمولی.
در حالی که آسمان مازندران با بارانی تند، مسیر را دشوار کرده بود، اما هیچ چیز نتوانست مانع از رسیدن دلی شود که تشنهی دیدار مردمش بود. تصویر رهبری که در میان جمعیت، بدون تکلف و با محبتی خالصانه ایستاده بود، گواه آن بود که ایشان نه در جایگاه یک مقام، بلکه در جایگاه پدری دلسوز آمده است.
این دیدار، تلاقیِ خلوص مردم شمال و تواضعِ رهبری بود که حتی در سختترین شرایط جوی، برای لحظهای بیشتر بودن در کنار مردم، سختیها را به جان خرید.
ایشان چالوس را تنها یک شهر زیبا ندیدند، بلکه آن را «نقطه عزیمت» نامیدند؛ شهری که رزمندگان مازندران و گیلان از آنجا به سوی جبهههای حق و باطل گام برداشتند.
وقتی ایشان از ۲۱ هزار شهید شمال سخن میگفتند، لرزه بر اندام دشمن میافتاد؛ چرا که میدانستند ریشههای ایمان در این خاک، عمیقتر از آن است که با طوفانهای دینزدایی ریشهکن شود. ایشان با یادآوری تاریخ طبرستان و پناهگاه بودن این خاک برای فرزندان مظلوم آلمحمد (ع)، هویت دینی و استقلالی مردم شمال را دوباره زنده کرد.
یکی از تکاندهندهترین بخشهای این دیدار، هشدار صریح و دلسوزانه ایشان درباره جنگلها و دریا بود. ایشان با لحنی قاطع اما مهربان، این ثروات را «متعلق به ملت» دانستند و دستهای طمعکار را تکان دادند. این بخش از سخنرانی، نشاندهنده نگاه جامع ایشان بود؛ رهبری که هم به فکر آخرت مردم بود و هم به فکر محیطزیست و سفرههای مردمش. ایشان میخواستند که زیباییها
ی شمال، نه ابزاری برای اشرافیگری، بلکه منبع برکتی برای فقیرترین اقشار جامعه باشد.
در اوج صمیمیت، ناگهان لحن ایشان رنگی راهبردی به خود گرفت. ایشان بصیرت را به «قطبنمای جبهه» تشبیه کردند. در دنیای پیچیده امروز که حق و باطل در هم آمیخته شدهاند، ایشان به جوانان هشدار دادند که فریب لباسهای دوستنما را نخورند. پیام ایشان ساده و در عین حال عمیق بود: «بصیرت یعنی بدانی چه میخواهی، تا بدانی چه باید با خود داشته باشی.» این بخش از بیانات، در واقع نقشهای برای عبور از فتنه ها بود که هنوز هم برای هر جوانی که در مسیر حقیقت است، کاربردی است.
ایشان در این دیدار، معنای حقیقی «مردمی بودن» را تبیین کردند. تأکید ایشان بر دوری از «خوی اشرافیگری» و نزدیکی مسئولان به مردم، در واقع خطکش و معیاری بود برای تمام کارگزاران نظام. ایشان جمهوری اسلامی را نسخهای جدید در جهان معرفی کردند که در آن، خدمت به جامعه، «کار خدایی» است. این نگاه، نظام را از یک ساختار اداری به یک حرکت معنوی تبدیل کرد که هدفش کرامت انسانی و عزت ملت بود.
در پایان، ایشان سادهترین و در عین حال دقیقترین معیار تشخیص حق از باطل را به ما آموختند: «هر آنچه دشمن را خشمگین کند، همان خط درست است.» این فرمول طلایی، هرگونه شک و تردیدی را از دلها زدود. ایشان به ما یاد دادند که نباید از دشمنی استکبار بترسیم، بلکه باید از «خشنود شدن دشمن» بترسیم.
امروز سالروز قدم گذاشتن آن قامت بلند در شهر چالوس است. بارانهای مهرماه دوباره میبارند، اما این بار با طعم دلتنگی.
رهبر شهیدی که در زیر باران با ما سخن گفت، امروز از تپههای نور ما را مینگرد.
او رفت، اما قطبنمای بصیرت، سفارشهای محیطزیستی و درسهای مردمی بودن را برای ما به میراث گذاشت.
ما با بازخوانی این کلمات، عهد میبندیم که نه تنها راهشان، بلکه خلوص و تواضعشان را نیز در زندگی به کار ببندیم.
ایشان رفت، اما باران رحمتش هرگز بند نخواهد شد...











