رضاخان و التماس به مجلسی که «طویله» خوانده بودش

باشگاه خبرنگاران جوان - ارتشی که یکسوم بودجه مملکت را میبلعید تا صرف سرکوبهای داخلی شود، پیش از آنکه حتی سایه متفقین را ببیند پاشید و ژنرالهایش گریختند؛ این همان لحظهای بود که «طویله» خواندن مجلس شورای ملی توسط رضاخان، دامن خودش را گرفت و کاخ فرعونی دیکتاتور در ساعت چهار صبح روز سوم شهریور ۱۳۲۰ با صدای انفجار بمبهای متفقین در هم شکست.
دیکتاتوری که سالها بر جان، مال و ناموس یک ملت حکمرانی مطلق داشت، ناگهان خود را در برابر ویرانههای حکومت بیبنیادش تنها یافت.
او که پارلمان را تحقیر میکرد و به گواهی اسناد تاریخی آن را «طویله» میخواند و نمایندگانش را دستآموز میخواست، در همان روزهای بحرانی مجبور شد ملتمسانه دست به دامن همان مجلس شود تا با تلفنی اضطراری از کاخ سعدآباد به حسن اسفندیاری (رئیس مجلس)، خواستار تشکیل جلسه برای شنیدن گزارش سقوط هیبت پوشالیاش شود.
روزهای شهریورماه، یادآور یکی از عبرتآموزترین و تلخترین فرازهای تاریخ معاصر ایران است؛ برههای که در آن، خطای محاسباتی، خودرایی و خفقان ۲۰ساله یک رژیم استبدادی، تاوان سنگینی، چون اشغال نظامی، فقر و گرسنگی را بر گرده ملت بار کرد.
رضاشاه در مواجهه با طوفان جنگ جهانی دوم، حقایق بینالمللی را ندید. علی منصور، نخستوزیر وقت، هنگامی با حالی آشفته پشت تریبون مجلس قرار گرفت که نیروهای شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، مرزهای کشور را زیر پا گذاشته بودند.
او با لحنی ملتمسانه گفت: «مطالبی که حالا به اطلاع آقایان نمایندگان میرسد فقط برای گزارش جریانات اخیر است… تمنا میشود هرگونه اظهاراتی را به جلسات بعد موکول دارند.»، اما حقیقت تلختر از آن بود که پنهان بماند. خبرگزاری پارس که تا آخرین ساعات مشغول تکذیب شایعات بود، ناگهان در برابر عمل انجامشده قرار گرفت.
رضاشاه در عین حال که عجولانه و برای حفظ ظاهر ستاد جنگی بزرگ ارتشتاران تشکیل داد، ضمناً از دولت آمریکا و شخص پریزیدنت روزولت رسماً درخواست کرد که جهت قطع مخاصمات پیش دولتین انگلیس و شوروی وساطت کند. حتی وزیر خارجه او به وزیر مختار آمریکا در تهران اعلام داشت که دولت ایران نه فقط مایل است آلمانیها را اخراج نماید بلکه حاضر است با هر نوع تقاضای معقول انگلیسها مثلاً تغییر کابینه موافقت کند.
وزیر مختار آمریکا در واشنگتن و تهران، آشفتگی مسئولان وقت را اینگونه روایت میکند: «دلم به حالشان سوخت، ایرانیها به این روزگار افتادند برای اینکه نتوانستند حقایق را بشناسند و با آن روبهرو شوند…» رژیمی که بر ترور و سلب حاکمیت ملی بنا شده بود، هیچ پایگاه مردمی برای دفاع نداشت.
در این میان، تنها در جنوب بود که دریادار بایندر و یارانش برای دفاع از خاک وطن مقاومت کردند و به شهادت رسیدند؛ جانفشانی پاکی که در کنار گریختن ژنرالهای ارشد پهلوی، عیار واقعی آن دوران را آشکار ساخت.
با روشن شدن ابعاد بحران، رضاخان که از خشم خروشان مردم هراسان بود، دست به دامن محمدعلی فروغی شد. حکومت نظامی در تهران اعلام شد و سپهبد امیراحمدی فرماندار نظامی شد؛ نه برای ایستادگی در برابر اشغالگران، بلکه برای ایجاد چتر حمایتی جهت فرار دیکتاتور و فرستادن خانوادهاش به معیت رکنالدین مختاری به اصفهان.
در پشت پرده دیپلماسی نیز بحران عجیبی در جریان بود. «اتل» سفیر نازیها در تهران، اعضای سفارت را مسلح به مسلسلهای دستی سبک کرده و در سفارت چادر زده بود. وقتی ارتش ایران باغ مقابل سفارت را محاصره کرد، اتل تهدید کرد: «پیشوا مواظب رفتار شماست - پیشوا انتقام خواهد گرفت!».
اما جواد انتظام صریحاً به او پاسخ داد: «آقای سفیر! چرا قبول نمیکنید که آلمان لااقل در ایران جنگ را باخته است؟ اگر با زبان خوش نروید، اجباراً با زبان بد متفقین رانده خواهید شد.» همین سماجتهای نازیها بهانهای شد تا متفقین تصمیم به اشغال کامل تهران بگیرند.
بیستوپنجم شهریور، رضاشاه بنا به توصیه انگلیس مجبور به استعفا شد؛ استعفانامهای که در آن مدعی شد: «نظر به اینکه من همه قوای خود را در این چندساله مصروف امور کشور کرده و ناتوان شدهام… امور سلطنت را به ولیعهد تفویض کردم.
همان روز، فروغی متن استعفا را خواند و با طرح «هبهنامه املاک غصبی» در برابر ۱۰ گرم نبات موهوب، کوشید املاکی را که رضاخان با غصب از مردم جمعآوری کرده بود، تحت نام «مصارف خیریه» تطهیر کند.
اما صدای شکستن قفلهای استبداد حتی به سیاهچالهای رژیم رسید. در شب ۲۶ شهریور، زندانیان سیاسی در زندان قصر به پا خاستند.
بزرگ علوی این لحظه را ثبت کرده است: «با یک تکان و یک صدای دستهجمعی یا حسین، قفل سنگین از هم پاره و در باز شد… جوانی ۲۵ساله که ۱۰ سال از عمرش را بیگناه در زندان گذرانده بود پیشتازی کرد، اما با تیر مأموران از پا درآمد. بدین ترتیب در همان ساعاتی که قولنامههای دموکراسی قرائت میشد، کف کریدورهای زندان به خون آغشته گشت.»
در صحن مجلس نیز نمایندگانی که سالها سکوت کرده بودند زبان گشودند. سید یعقوب انوار فریاد برآورد: «روزنامههای ما نباید مثل مرغ منقارچیده در قفس باشند… تا کی باید ملت ایران صدا نداشته باشد که بگوید آقا ظلم خانه مرا خراب کرده است؟» و علی دشتی خواهان رسیدگی به جواهرات سلطنتی و املاک غصبی شد.
سقوط رضاشاه ثابت کرد، حکومتی که بر نفی آزادی و سرکوب ملت استوار باشد، در روز حادثه حتی تکیهگاهی برای حفظ خودش هم نخواهد داشت.
منبع: فارس
12304973
مهمترین اخبار وبگردی











