ما مادرها را با بمبِ مادرتان، تهدید نکنید!

پوزخندی زد و گفت: «این ترامپ عقبافتاده، مثلاً تهدید کرده که بمب مادر به ایران میزنیم! هنوز نفهمیده هر وقت تهدیدش بیشتر میشه، جمعیت ما هم بیشتر می شه. ما نه از اون بمب مادرشون میترسیم، نه از بابا و نَه نِه ی موشکهاشون.»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: عادت کرده بودم هر شب، درست در یک ساعت مشخص، ببینمشان. هفت ماه بود که این صحنه تکرار میشد؛ من با ماشین بودم و آنها پیاده.
آرام میراندم، چون هر شب پشت دستههایی که از مساجد راه میافتادند، گیر میکردم. آنطرف خیابان، مادری را میدیدم که یک دستش در دست دخترش، و در دست دیگر عکس رهبر شهید و پرچم ایران بود و هممسیر با ما به سمت تجمع میآمد.
دلم پاره میشد وقتی میدیدم آن مادر چگونه با محبت دست دخترش را گرفته و به سمت معرکه میرود. هر بار با خودم فکر میکردم؛ یک زن با کلی کارهای خانه و رسیدگی به یک فرزند بیمار، بهانه کافی دارد تا کمی به خودش استراحت دهد و چند شب در میان، خودش را به تجمع برساند.
اما نه، او هر شب میآمد؛ با همان شور و انرژی، با همان اشتیاق، و با چنان حرارتی فریاد «لبیک یا خامنهای» سر میداد که انگار نخستین شب تجمعات است؛ انگار نه انگار هفت ماه گذشته و این مسیر را بارها و بارها پیموده است.
مثل شبهای دیگر، ماشین را با هزار زحمت پارک کردم. با ازدحام جمعیت، پیدا کردن جای پارک خودش به دردسری هرشبه تبدیل شده بود. بالاخره خودم را به میدان رساندم.
کمی که گذشت، به بهانه گرفتنِ یک استکان چای از یکی از موکبها، به حاشیه تجمع آمدم.
و باز هم دیدمشان! همان مادر و دختر.
دیگر دلم طاقت نیاورد. مشتاق شده بودم با آن زن همصحبت شوم؛ میخواستم بدانم چه چیزی او را چنین استوار نگه داشته. نزدیک شدم، کنارش نشستم و گفتم: «هر شب میبینمتون که با چه شور و انرژیای میاین تجمع، براتون سخت نیست؟»
لبخندی زد و گفت: «سخت این بود که سالها باید منتظر مناسب های خاص می موندیم، مثل ۲۲ بهمن، تا دسته جمعی بیایم و یه جا جمع بشیم و "مرگ بر آمریکا" بگیم.
اتفاقا الان قسمت شیرین ماجراست؛ اینکه هرشب، تو سرما و گرما و برف و باران اومدیم و به این زیبایی وحدت مون رو به دنیا نشون میدیم و ثابت کردیم که این امت مبعوث شده، خستگی نمی شناسه.»
بعد دستش را روی پوستری کشید که به گردنش آویزان بود؛ پوستری با تصویر امام خامنهای شهید، و ادامه داد: «من سی سال معلم عربی دوره دبیرستان بودم. با تمام وجودم کار کردم، چون معتقدم ما در هر جایگاهی که باشیم، خادم اهلبیت(ع) و سرباز انقلابیم.
سی سال جوری تدریس کردم که هیچکدوم از دانشآموزهام به کلاس تقویتی احتیاج پیدا نکردن. تمام اون سالها، قلباً خودمو سرباز رهبرم، سیدعلی خامنهای، میدونستم.»
آهی کشید، انگار بغضی در گلویش بود که لحنش را تغییر داد؛ اما کلامش همچنان استوار بود: «کجای این حضور سختی داره؟ وقتی رهبر شهیدم تمام عمرش از آسایش و آرامشش گذشت و جونشو فدای این انقلاب کرد، چه سختیای هست وقتی ما توی امنیتی که مدیون نیروهای مسلح و جانبرکف ایران هستیم، میایم اینجا، اصلا جان ما چه ارزشی در مقابل وطنمون داره؟»
در همان لحظه چند نفر از کنارش گذشتند. با بعضی ها سلام و احوالپرسی می کرد و بعد با خنده رو به من گفت: «ما هر شب اینجا صلهرحم انقلابی داریم! از وقتی کرونا اومده بود، خیلی از دیدارها کمرنگ شده بود و از خیلیها خبر نداشتیم، اما حالا خوشبختانه، به لطف این تجمعات، هر شب با دوستان و آشنایان دیدار تازه میکنیم، ثواب این صله رحم هم خیلی بیشتره.»
بعد رو به دخترش کرد تا روسریاش را مرتب کند و با همان آرامش ادامه داد: «خدا رو هزار بار شکر که کمک کرد تا من هر شب خودمو برسونم. فقط چند شب نیومدم که با دخترم و همسرم رفته بودیم پیادهروی اربعین.
باید اونجا هم وظیفهمون رو انجام میدادیم، الحمدلله امام حسین(ع) هم توفیق زیارت داد.»
عطر چای تازه دمی که از موکب ها می آمد، آدم را یاد چای عراقی اربعین می انداخت، و زن همانطور با شوق و حسرت از خاطراتش در کربلا می گفت.
لحظه ای به خودش آمد و موضوع را عوض کرد. همانطور که لبخند بر چهره اش بود، گفت: «منتظر بودین بهتون بگم که با یه فرزند عقبافتاده، سرباز انقلاب بودن سخته؟ نه عزیزم! خدا به من لطف کرده و ۲ فرزند سالم هم داده.
تازه، اگه ما بخوایم دنبال بهانه ها بگردیم، هر کدوممون توی زندگی کلی گیر و گور داریم. اگه قرار باشه وقتی همهچیز راحت و بیدردسره، بیایم وسط میدان و بگیم پای نظام هستیم، این دیگه هنر نیست.
هنر اونجاست که کلی بهانه برای جا زدن داشته باشی، اما هر جا ولی زمانه ت گفت، حاضر باشی، اونم با عشق باید اعلام حضور کنی.»
نگاهش را به سمت جمعیت چرخاند و حرفش را ادامه داد: «این مردمو ببین! من بعضیهاشونو میشناسم. مستأجرن و درگیر اجاره خونه؛ کارگرن و درآمد کافی برای یه زندگی معمولی ندارن؛ دختر دم بخت دارن و مشکل جهیزیه؛ پسر دانشگاه رفته دارن، اما بیکاره.
به خدا نمیدونی چقدر دل این مردم از بعضی مسئولین خون شده؛ اما وقتی حرف کشور و رهبر وسط باشه، جونشون رو میگیرن کف دستشون و چشمشون رو روی همه گرفتاریها میبندن.»
لحظهای مکث کرد، کمی آب به دخترش نوشاند و دوباره ادامه داد: «آره دخترجان، خلاصه، سختیها همیشه هستن.
خدا بعضی از مسئولین رو لعنت کنه که میخوان امید مردم رو ناامید کنن؛ اما دیگه این مردم آب از سرشون گذشته. دیگه با گرونی طلا و دلار و برنج و روغن، شرفشون رو معامله نمیکنن. دشمن بدجور دست گذاشته روی رگ غیرتشون. این مردم دیگه کوتاهبیا نیستن، بزار اول حق اسرائیل و آمریکا رو بزاریم کف دستشون، بعد میریم سر وقت مسئولین خائن، اونا رو هم ادب می کنیم.
با دستش اشاره به اطراف میدان کرد و گفت: اصلاً یه نگاه به این دوروبر بکن، ببین چقدر جوون و نوجوون میبینی! مگه کسی اینا رو به زور آورده؟ نه دخترم! دیگه حتی شرایط جوری شده که این بچهها هم با تجربه کم، میتونن مسیر حق رو تشخیص بدن.
میدونی از کِی؟ از زمانی که موشک دشمن به مدرسه میناب خورد و خون ۱۶۸ دانشآموز بیگناه روی زمین ریخت.»
بعد، با تأکید بیشتری حرفش را ادامه داد: «اصلاً دیدی چقدر جوون کمحجاب اومد وسط میدون؟ چون دشمن اشتباه کرد. شخص اول مملکت رو نباید میکشت. شهادت رهبر ایران، بهعنوان یه سیاستمدار جهانی، باعث شد همه دنیا متوجه بشن دیکتاتور واقعی تو دنیا کیه.
میدونی ما چند سال باید کار فرهنگی میکردیم تا این همه جمعیت رو هر شب جمع کنیم و به عالم نشون بدیم که چقدر جانفدای ایران داریم؟
بله،درسته ما داغی به دلمون نشسته که هیچ وقت سرد نمیشه، ما رهبر عزیزتر از جانمون رو از دست دادیم؛ اما حالا باید ثابت کنیم که تا آخرین قطره خون پای انتقام و نابودی دشمن وایسادیم. دیگه هر اتفاقی میخواد بیفته، بیفته؛ ما دیگه این میدانها رو ترک نمیکنیم تا حقمون رو بگیریم؛ تا خونخواهی رهبرمون و نابودی دشمن.»
با پوزخندی آمیخته به تمسخر گفت: «این مردک قماباز، همین ترامپ عقبافتاده، مثلاً تهدید کرده که بمب مادر به ایران میزنیم! خاک تو سرش که فکر میکنه ما با اینجور چیزها میترسیم. هنوز نفهمیده هر وقت تهدیدش بیشتر میشه، جمعیت ما هم برای دفاع بیشتر میشه. کور خونده!
نمیدونه ما مادرها که هر شب دست جیگرگوشههامون رو میگیریم و بهعنوان فدایی و سیاهیلشکر انقلاب همراهمون میاریم، داریم درس ایستادگی و شهادت رو بهشون یاد میدیم. ما نه از اون بمب مادرشون میترسیم، نه از جد و آباد و بابا و نه نه ی موشکهاشون.»
نفسی تازه کرد و با لبخندی دلنشین گفت: «ببخشید دخترجان، سرتو درد آوردم. نمیدونی چقدر دلم پر بود. حالا دیگه باید برم وسط جمعیت شعار بدم. خدا نگهدار.»
از جایش بلند شد و بعد دخترش را هم بلند کرد. با دست، خاک لباسش را تکاند، کمی روسریاش را مرتب کرد و در همان حال که قربانصدقهاش میرفت، راه افتاد به سمت همان جمعیتی که هفت ماه بود هر شب به آن میپیوست.
گاهی برای فهمیدن معنای ایستادگی، لازم نیست به دنبال قهرمانان دوردست بگردیم؛ کافی است کمی دقیقتر به اطرافمان نگاه کنیم.
شاید قهرمان، درست همان مادری باشد که هر شب از کنارمان میگذرد؛ دستی در دست فرزند و پرچمی بر دوش دارد و با قدمهایی آرام، اما عزمی استوار، راهی میدان میشود.
#از_چیزی_نمی_ترسیم #ایران_قوی
#مادر #زنان #ایستادگی #مقاومت
#شهادت #رهبر_شهید #انتقام
#مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل











