حاج‌عباس در فهرست نبود، سیدحسن نصرالله او را انتخاب کرد

«حاج عباس رفیق من، شریک من و تکیه‌گاه من است.» این تعاریف به نقل از سیدحسن نصرالله از سردار شهید حاج‌عباس نیلفروشان بود.

حاج‌عباس در فهرست نبود، سیدحسن نصرالله او را انتخاب کرد

باشگاه خبرنگاران جوان - بعد از شهادت سردار زاهدی، افرادی برای جایگزینی مطرح می‌شوند تا با تأیید و انتخاب رهبر شهید، یکی از آنها به لبنان برود. در آن لیست اسم حاج‌عباس نیلفروشان نبود. حضرت آقا می‌فرمایند: «به آقا سید‌حسن بگویید هر کدام را که ایشان انتخاب کردند، جایگزین شهید زاهدی شود.» بعد از صحبت با سیدحسن، ایشان می‌فرمایند: «من حاج‌عباس را می‌خواهم.»

به او عباسِ نصرالله می‌گفتند؛ سیدحسن نصرالله درباره‌اش می‌گفت: «حاج عباس رفیق من، شریک من و تکیه‌گاه من است.» این تعاریف به نقل از سیدحسن از سردار شهید حاج‌عباس نیلفروشان بود. یکی از فرماندهان جبهه مقاومت. فرمانده‌ای که وقتی به لبنان رفت، سیدحسن نصرالله به او گفته بود: «حاج‌عباس! تو اجابت دعای شب قدر من هستی». او تا آخرین لحظه با سیدحسن ماند و در کنار ایشان به شهادت رسید. در دومین ایام از سالگرد شهادت حاج‌عباس نیلفروشان پای صحبت‌های همسر شهید نشستیم.

خانه‌مان را باهم ساختیم

شما چه سالی با حاج‌عباس ازدواج کردید و روحیاتشان آن زمان چطور بود؟

 

به واسطه یکی از همسایه‌های آقای نیلفروشان باهم آشنا شدیم. مراسم خواستگاری‌مان هم کاملاً سنتی برگزار شد. حاج عباس در همان مراسم خودش را معرفی کرد و از حضورش در دوران هشت‌ساله دفاع‌مقدس گفت. از آنجایی که سنش برای اعزام کم بود، تاریخ تولدش را در شناسنامه تغییر داده بود تا بتواند به خط مقدم برود. برای همین حضورش در جبهه، نتوانست درسش را تمام کند و تحصیلاتش نیمه‌کاره ماند. وقتی برای خواستگاری آمد، هنوز حال‌وهوای جبهه داشت. او در دوران دفاع‌مقدس به عنوان بسیجی در جبهه حضور داشت، نه به عنوان نیروی رسمی سپاه. بعد‌ها با لبخند می‌گفت: «بعد از جنگ، یک‌دفعه دیدم سپاهی شدم؛ انگار خودش اتفاق افتاد.»

ما زندگی مشترک‌مان را سال ۶۹ در اصفهان آغاز کردیم. پدر حاج‌عباس زمینی به فرزندانش داده بود تا هر کدام برای خودشان خانه‌ای بسازند. حاج‌عباس همانجا شروع به ساخت وساز کرد. تا جایی که می‌توانستیم با امکانات موجود، خانه را برای شروع زندگی آماده کردیم. البته خانه‌ای که از ابتدا کامل نبود؛ وسایل گرمایشی و سرمایشی یا کار‌هایی مثل نقاشی و نما هنوز انجام نشده بود. اما حاج‌عباس به من می‌گفت: «مهم این است که با صفا و برکت شروع کنیم، بقیه‌اش درست می‌شود.»

حاج‌عباس نیلفروشان

از شهادت برگشت

دوران دفاع مقدس سن ایشان پایین بود و چگونه آن دوران را درک و رشد کردند. چه نکاتی درباره آن دوران به شما می‌گفتند؟

حاج‌عباس متولد ۱۳۴۵ بود. در دوران دفاع مقدس سنش کم بود. برای رفتن به جبهه سن قانونی نداشت، به همین خاطر روی فتوکپی شناسنامه، تاریخ تولدش را تغییر داد و با جلب رضایت پدر و مادرش راهی جبهه شد. او طی هشت سال جنگ تحمیلی، به جبهه می‌رفت و هر بار، مجروح می‌شد و برمی‌گشت. بعد کمی که حالش خوب می‌شد، دوباره راهی جبهه می‌شد.

سخت‌ترین مجروحیت‌هایش آن‌طور که خودش تعریف می‌کرد در یکی از عملیات‌ها اتفاق افتاد. در آن عملیات گلوله‌ای از بدن ایشان رد می‌شود و پس از عبور، به یکی از رزمندگان پشت سرش اصابت می‌کند و آن رزمنده همانجا به شهادت می‌رسد. همسرم بیهوش می‌شود. همرزمانش فکر می‌کنند حاج‌عباس هم شهید شده و پیکرش را کنار پیکر شهدا قرار می‌دهند. خودش بعد‌ها تعریف می‌کرد: «همان لحظه که احساس کردم روحم از بدنم جدا شد، ناگهان چهره مادرم جلوی چشمم آمد. به او گفتم: مامان! من هم مثل بقیه شهدا. اما لحظه‌ای بعد احساس کردم روح برگشت و چشم باز کردم و دیدم در بیمارستانم.»

وقتی این خاطره را تعریف می‌کرد، همیشه می‌گفت: «همان وابستگی قلبی به مادرم باعث شد برگردم. انگار دعای مادر، میان مرگ و زندگی دستم را گرفت.»

خداوند عمر دوباره‌ای به همسرم داد که مسیر جهاد و خدمتش را ادامه دهد. پدر ومادر حاج‌عباس در آن شرایط جنگ هشت ساله، خیلی دوری و فراق را تحمل کردند. این فراق‌ها ادامه داشت تا شهادت حاج عباس در کنار شهید نصرالله. 

شهید عباس نیلفروشان

دست‌بوسی پدر و مادر

روز‌های خاص زندگی چه برنامه‌هایی داشتید؟ البته فکر می‌کنم خیلی کنار شما نبودند، وقتی که بودند چکار می‌کردند؟

 

بیشتر سال‌های زندگی مشترک ما، حاج‌عباس یا در مأموریت بود، یا محل کار. روز‌های تعطیل یا ایام عید اگر در تهران بود، می‌رفت دیدن پدر و مادرش در اصفهان. با آن همه مشغله کاری، خیلی اهتمام داشت به این سرزدن حتی خیلی کوتاه. برای او احترام به والدین نه فقط یک وظیفه، بلکه عبادت به حساب می‌آمد. چه در میان مأموریت‌ها و چه بعد از بازگشت از سفر‌های سخت، اولین مقصدش خانه پدری بود. در برنامه‌هایش همیشه دیدار و دلجویی از آنان در اولویت قرار داشت. به قول خودش برای دست بوسی می‌رفت اصفهان و برمی‌گشت تا به من و فرزندان‌مان هم برسد.

همسرم هر موقع به منزل می‌آمد، بهترین ساعات زندگی برای من و بچه‌ها بود. حضور ایشان در منزل کم بود ولی پررنگ بود. فرصت تفریح نبود، اگر هم بود ما دربندش نبودیم؛ ولی دورهمی خانوادگی خیلی برای ما لذت‌بخش بود. در این دورهمی‌ها در زمان کوتاه فرصت نمی‌کردیم خیلی موضوعات و صحبت‌ها را مطرح کنیم، اما روی هم رفته دلچسب بود.

 

حاج عباس نیلفروشان از چه زمانی با سیدحسن نصرالله همکاری را شروع کردند. چه مدتی با ایشان بودند؟

رابطه این دو شهید، تنها یک رابطه صرفاً کاری نبود. یک پیوند قلبی، عمیق و مؤمنانه بین‌شان بود. آشنایی‌شان از حدود سال ۸۰ بعد از جنگ ۳۳ روزه لبنان آغاز شد و تا شهادت‌شان در کنار هم تداوم داشت. هر دو اهل جهاد و ولایت بودند و همین باور مشترک باعث شد همکاری‌شان رفاقتی، برادرانه و معنوی شود.

حاج‌عباس نیلفروشان و سیدحسن نصرالله

رفیق سیدحسن

همسرم همیشه از سیدحسن با احترام خاصی یاد می‌کرد و معتقد بود او از مخلص‌ترین یاوران مسیر حق است. شاید به همین دلیل هم بود که شهادت‌شان در یک مسیر و در کنار هم رقم خورد؛ سیدحسن نصرالله همیشه از توان علمی، اخلاص و روحیه جهادی حاج عباس با احترام یاد می‌کرد و می‌گفت: «حاج عباس رفیق من، شریک من و تکیه‌گاه من است.» همسرم بعد‌ها از آن جمله یاد می‌کرد و می‌گفت: «این صحبت سید برای من از هر مدال و عنوانی بالاتر و با ارزش‌تر است.» 

در مأموریت اخیر، انتخاب حاج عباس برای رفتن به لبنان ماجرای جالبی دارد. بعد از شهادت سردار زاهدی در سوریه که ۱۳ فروردین۱۴۰۳اتفاق افتاد، شهید باقری، شهید سلامی و سردار قاآنی اسامی ۹ نفر را روی برگه‌ای می‌نویسند و محضر حضرت آقا می‌رسانند که ایشان جایگزینی را برای شهید زاهدی انتخاب کنند. در آن لیست اسم حاج‌عباس نبود. رهبر شهید با دیدن اسامی می‌فرمایند: «به آقا سید‌حسن بگویید هر کدام را که ایشان انتخاب کردند، جایگزین شهید زاهدی شود.» بعد از صحبت با سید حسن، ایشان خودشان می‌فرمایند: «من حاج عباس را می‌خواهم.» همسرم در آن لحظه وقتی از مأموریت مطلع شد، هیچ تردیدی نکرد. همیشه می‌گفت: «اگر مقام معظم رهبری فرمان دهند، برای ما همان لحظه عمل واجب است.» او با همان ایمان و بی‌هیچ تعللی، وسایلش را جمع کرد و با اولین پرواز رفت لبنان.

جمله‌ای از سید حسن نصرالله مطرح شد که گفته بودند: «حاج عباس! تو اجابت دعای من در شب قدر هستی» این جمله را شما کی شنیدید؟

در یکی از مأموریت‌هایی که حاج‌عباس به تهران آمد، با شوق وصف‌ناپذیری این جمله سیدحسن نصرالله را به ما گفت.

یلدایی که مهمان سیدحسن نصرالله بودیم

شما با شهید نصرالله دیداری داشتید؟

بله فکر می‌کنم شب یلدای سال ۱۳۹۶ بود که مهمان سیدحسن نصرالله بودیم. یادم هست روز‌هایی که تازه به مأموریت رفته بودیم و حدود یک ماه از حضورمان در آنجا می‌گذشت. در میهمان‌سرا بودیم و هنوز در خانه‌ای که قرار بود مستقر شویم، ساکن نشده بودیم. آن شب تلفن زنگ خورد. حاج عباس به من گفت: «حاج‌آقا می‌خواهند با شما صحبت کنند.» باخودم گفتم: «حاج‌آقا؟» وقتی گوشی را گرفتم، با شنیدن آن صدای آشنا و آرام فهمیدم که سیدحسن نصرالله پشت خط هستند. ایشان با فارسی روان صحبت می‌کردند. ابتدا سلام و خیر مقدم گفتند و سپس ادامه دادند: «آمدن شما در کنار برادر ما حاج عباس باعث آرامش و ثبات خاطر ایشان است.» بعد هم جمله‌ای گفتند که هنوز در ذهنم مانده است. ایشان فرمودند: «شما علاوه بر مجاهدت، مهاجرت هم دارید. این کارتان بسیار ارزشمند است. ان‌شاءالله موفق باشید و برای ما دعا کنید.»

نکند آخرین اعزام باشد!

رفت و آمد‌های سردار نیلفروشان به کشور‌های منطقه هر لحظه‌اش می‌توانست خطری به همراه داشته باشد. ضمن اینکه برای شما هم نگرانی‌هایی در پی داشت. معمولاً در این شرایط چکار می‌کردید؟

حاج‌عباس هربار مأموریت می‌رفت، من دچار نگرانی و تشویش می‌شدم. وقتی این موضوع را مطرح می‌کردم، می‌گفت: «نگران نباش؛ توکلت به خدا باشه، اتفاقی نمی‌افتد.» با حرفهایش آرام می‌شدم ولی هرزگاهی بی‌قراری برمن غلبه می‌کرد. حاج عباس خوابی دیده بود که در لبنان شهید می‌شود. او وقتی در جنگ داعش، به سوریه رفت، طبیعی بود که ما نگرانی‌هایی داشته باشیم. اما او هر بار می‌آمد یا با ما در ارتباط بود؛ باز ما را آرام می‌کرد که نگران نباشید، برای من اتفاقی نمی‌افتد.

در مأموریت‌های لبنان، تشویش ونگرانی امانم را بریده بود. شرایط منطقه بحرانی بود؛ حق داشتم اینطور باشم. ولی هر بار تماس می‌گرفت به من آرامش می‌داد. هرچه می‌گذشت اضطرابم بیشتر می‌شد. هربار مأموریت پیش می‌آمد می‌گفتم: «نکند این آخرین بار باشد.» بالاخره روزی که نگرانش بودم، رسید و حاج‌عباس کنار مرد بزرگی مثل سیدحسن نصرالله به شهادت رسید.

حاج‌عباس نیلفروشان و رهبر معظم انقلاب

آخرین دیدار شما با سردار نیلفروشان کی بود؟

حدود ۸ ـ ۷ روزی می‌شد که به لبنان رفته بودم، اما وقتی جنگ شدت گرفت، دستور دادند خانواده‌ها به ایران برگردند. همسرم با اصرار گفت: «تو برگرد تهران، اینطوری خیالم راحت‌تراست.» یک هفته پیش از شهادت، مرا به ایران فرستاد و من هم با دلی ناآرام برگشتم. هر روز اخبار جنگ را دنبال می‌کردم. تماس‌هایش کم شده بود. ۳ ـ ۲ روز مانده به شهادتش بی‌قراری‌ام به اوج رسید. حال عجیبی داشتم. پسرم آمد و گفت: «مامان، چرا این‌قدر مضطربی؟ بیا برویم اصفهان، کمی حال و هوای‌مان عوض شود.» گفتم: «نه با این حال دگرگون، اگر بروم فقط مامان بزرگ و پدربزرگ را نگران‌تر می‌کنم.» بعد گفت: «پس برویم مشهد، برویم پیش امام‌رضا (ع).» همان لحظه این پیشنهادش دلم را آرام کرد. بی‌درنگ تصمیم گرفتیم. من و پسر بزرگم و عروسم چهارشنبه شب راهی مشهد شدیم. فردایش دخترم رسید و روز بعد، پسر کوچکم آمد. جمع‌مان در حرم امام‌رضا (ع) جمع شد.

فقط دعا کنید

آخرین تماس من با همسرم شب جمعه بود. تماس‌ها در آن روز‌ها خیلی کوتاه شده بود. وقتی زنگ زد، گفتم: «ما الآن مشهدیم.» پرسید: «جای‌تان خوب است؟ بچه‌ها کنارت هستند؟ حال‌شان چطور است؟» کمی از حال همه سؤال کرد، بعد گفت: «خدا را شکر، مراقب خودتان باشید.» از همان شب دیگر هیچ تماس مستقیمی با او نداشتیم. جمعه بعدازظهر، پدرش خبر داد حاج عباس با او تماس گرفته و گفته است: «شرایط خیلی سخت شده و تماس برایم دشوار است. نگران نباشید، فقط دعا کنید.»

چطور از شهادت حاج‌عباس مطلع شدید؟

 

شامگاه جمعه ششم مهر۱۴۰۳ کنار ضریح بودم. یاد سیدحسن، یاد همسرم. به ضریح نگاه می‌کردم و متوسل می‌شدم. لحظه‌ای آرامش داشتم و لحظه‌ای بی‌قرار بودم. به یکباره گوشی‌ام را چک کردم، همه کانال‌های خبری پرشده بود از خبر شهادت سید حسن نصرالله. هرکس چیزی می‌گفت، اما همه حس واحدی داشتیم، می‌دانستم اگر سید شهید شده باشد، حتماً همسرم نیز در کنارایشان بوده. حس عجیبی داشتم، اما سعی می‌کردم بروز ندهم. پسرم می‌گفت: «مامان! به احتمال زیاد بابا هم آنجاست، اما هرچه خدا بخواهد همان می‌شود. باید خودمان را برای هر اتفاقی آماده کنیم.»

خبری که در کنار ضریح امام هشتم شنیدیم‌

نمی‌خواستم چیزی بشنوم. فقط دلم می‌خواست از آن لحظه‌ها، از آن اخبار ضد و نقیض فرار کنم. حرف‌هایشان را می‌شنیدم، اما انگار گوشم نمی‌خواست باور کند. دلم هنوز می‌گفت نه، اتفاقی نیفتاده. در همان حال‌و‌هوا بود که دوباره به حرم امام رضا (ع) رفتیم. آن لحظه‌های سخت انتظار و بی‌خبری! یاد شهید رئیسی افتادم، یاد شبی که از انتظار برایمان صبح نمی‌شد. در جوار ضریح امام رضا (ع) اشک می‌ریختم و تکرار می‌کردم: «یا امام رضا (ع)، همه چیز را به خودت سپردم.» دعا می‌کردم، نذر می‌کردم، ذکر می‌گفتم که ناگهان از گلدسته‌های حرم صدای قرآن پخش شد. دل‌مان لرزید، انگار زمان ایستاد که ناگهان خبر شهادت سیدحسن نصرالله را اعلام کردند، اما خبری قطعی از شهادت همسرم نبود.‌

می‌گفتند او در ساختمان نبوده یا قبل از انفجار از محل خارج شده بود. ما فقط دعا می‌کردیم این بی‌خبری، نشانه سلامتی‌اش باشد. پیگیری‌هایمان ادامه داشت تا نهایتاً صدای گوینده صداوسیما خبر شهادت حاج عباس نیلفروشان را خواند. در همان لحظه حس کردم زمین زیر پایم خالی شد.

قبل یا بعد از شهادت سردار نیلفروشان، با رهبر شهید دیداری داشتید؟

 

ما با رهبر شهید دیدار داشتیم، اما در دیدار عمومی ایشان را می‌دیدیم. خیلی منتظر بودیم که یک دیدار خصوصی برایمان پیش بیاید؛ قطعا آن دیدار به ما آرامش می‌داد، اما بخاطر امنیت حضرت آقا این خواسته قلبی مان محقق نشد.

منبع: فارس

آگهینرم‌افزار تما‌سگو
 
پربازدید ها
پر بحث ترین ها

مهمترین اخبار وبگردی

وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» گوجه فرنگی یکی از مواد غذایی مغذی و کم کالری است و منبع خوبی از ویتامین C، پتاسیم، فولات و ترکیباتی مانند لیکوپن محسوب می‌شود.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» در مواردی که یک بیماری عصبی زمینه پرش یا حرکات غیرارادی را ایجاد می‌کند، معمولا علائم دیگری نیز وجود دارد.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» برخی معتقدند عملیات ۷ اکتبر باعث شد جبهه مقاومت مناطقی را ازدست بدهد و بسیاری از فرماندهان این جبهه توسط رژیم کودک کش اسرائیل به شهادت برسند.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» آیا تا به حال برایتان پیش آمده که به خاطر گریه، لجبازی یا قهر فرزندتان، از قانونی که در خانه گذاشته‌اید عقب‌نشینی کنید؟
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» سهراب سپهری را بیشتر با «هشت کتاب» و نقاشی‌هایش می‌شناسیم، اما پشت این آثار، زندگی پر از جزئیات جالبی داشت؛ از نخستین شعر در ۸ سالگی تا ماجرای ازدواج نکردن و جیپی که سال‌ها سوارش می‌شد.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» «حاج عباس رفیق من، شریک من و تکیه‌گاه من است.» این تعاریف به نقل از سیدحسن نصرالله از سردار شهید حاج‌عباس نیلفروشان بود.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» در آستانه ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم، ارتش این کشور به خودرویی نیاز داشت که بتواند تقریباً هر کاری انجام دهد؛ از جابه‌جایی نیرو و مهمات گرفته تا شناسایی، حمل مجروحان و نصب مسلسل. نتیجه این نیاز، یکی از مشهورترین خودرو‌های تاریخ نظامی بود:...
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» سیدمحمدباقر حسینی خامنه‌ای، فرزند رهبر معظم انقلاب، در کنکور سراسری رشته علوم انسانی سال ۱۴۰۵ رتبه ۱۰۶ را کسب کرد.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» هرچند مرگ قطعی‌ترین اتفاق زندگی است ولی دوستان آتیلا پسیانی هر جوری که نگاه می‌کردند، می‌دیدند که مرگ به آتیلا پسیانی نمی‌آمد چراکه او سرشار از زندگی بود.
وبگردی
«باشگاه خبرنگاران» انتقال مخفیانه هزاران گیرنده و حمایت علنی واشنگتن و تل‌آویو از ورود استارلینک به ایران نشان می‌دهد این شبکه به بخشی از سناریوی ارتباطی برای هدایت و هماهنگی آشوب‌ها تبدیل شده است.

مشاهده مهمترین خبرها در صدر رسانه‌ها

تبلیغات متنی (ویژه)
صفحه اصلی | درباره‌ما | تماس‌با‌ما | تبلیغات | حفظ حریم شخصی

تمامی اخبار بطور خودکار از منابع مختلف جمع‌آوری می‌شود و این سایت مسئولیتی در قبال محتوای اخبار ندارد

کلیه خدمات ارائه شده در این سایت دارای مجوز های لازم از مراجع مربوطه و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

کلیه حقوق محفوظ است