بابا من شهید میشوم

باشگاه خبرنگاران جوان - عرفان ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۴ در بیمارستان شهدای کارگر یزد متولد شد. هفت سال نخست زندگیاش را در بهاباد و در کنار خانواده و پدربزرگش گذراند؛ پدربزرگی که همبازی و همراه همیشگی او بود. این وابستگی چنان عمیق بود که حتی در سفرها نیز دوری از یکدیگر برایشان سخت بود.
عرفان از چهارسالگی با توصیه و همراهی عمهاش به دارالقرآن رفت و حفظ قرآن را آغاز کرد و از همان کودکی با کلام خدا و نور هدایت مانوس شد. دوره ابتدایی را در بهاباد و بافق گذراند و سپس در مدرسه شهید رجایی بافق در رشته ریاضی و فیزیک ادامه تحصیل داد.
از ۱۴ سالگی نیز عضو فعال بسیج شد و حدود پنج سال در برنامههای فرهنگی، مذهبی، اردوها و فعالیتهای اجتماعی حضور داشت. مادرش میگوید پسرم در دوران کرونا در ایستهای بازرسی و پاکسازی روستا نیز مشارکت میکرد.
پسری با لبخند همیشگی و دلبسته به خانواده
پدرش، محمدرضا طالبی، عرفان را پسری خوشرو، مهربان و خانوادهدوست توصیف میکند؛ جوانی که تلاش میکرد کسی از او ناراحت نشود و به بزرگترها و پدر و مادرش احترام ویژهای میگذاشت.
وی ادامه میدهد: او به قرآن، مطالعه و نماز اول وقت علاقه و تقریباً همیشه تسبیحی در دست داشت. علاقهاش به لباس سپاه نیز برای خانواده خاطرهای ماندگار شده است؛ زمانی که لباس جدید سپاه را به خانه آورد، آن را پوشید، بوسید و با افتخار از آن صحبت کرد.
پایان سال ۱۴۰۲، فوت پدربزرگش ضربه روحی سنگینی برای عرفان بود. پدرش میگوید «بعد از فوت پدربزرگش خیلی ناراحت بود و همان روزها تصمیم گرفت دفترچه خدمت سربازیاش را پست کند.»
عرفان اول خرداد ۱۴۰۳ به خدمت سربازی رفت و پس از دوره آموزشی در تیپ الغدیر یزد مشغول به خدمت شد. مدتی نگهبانی داد و سپس به بخش تسلیحات منتقل شد. به گفته پدرش، اخلاق، نظم و مسئولیتپذیری او باعث شده بود میان سربازان و فرماندهان محبوب و قابل اعتماد باشد.
این نشانهها بعد از شهادت معنای دیگری پیدا کرد
عرفان پیش از آغاز جنگ چند بار از آرزوی شهادت سخن گفته بود. پدرش روایت میکند: «میگفت چرا در خانواده ما شهید نداریم؟ انشاءالله خودم شهید میشوم. من هم به شوخی گفتم بابا جنگی نیست، چه کسی میآید یزد را بزند که تو شهید شوی؟»
حدود دو هفته پیش از شهادت، در یکی از مرخصیها، اتفاقی برای خانواده عجیب بود؛ عرفان کیس کامپیوترش را به تلویزیون وصل کرد و همه اعضای خانواده را جمع کرد تا عکسها و فیلمهای قدیمی را با هم ببینند. بعدها خانواده این رفتار را مرور آخرین خاطرات خانوادگی دانستند.
شب پیش از شهادت نیز به آرایشگاه رفت، از خودش فیلم گرفت و صبح روز بعد برخلاف همیشه صبحانه نخورد. عطر زد، چند بار مقابل آینه ایستاد و هنگام خداحافظی از مادرش حلالیت طلبید و گفت: «مادر، مرا ببخش اگر اذیتت کردم.»
همان روز، پس از حمله موشکی دشمن آمریکایی_صهیونیستی به یزد، خانواده از وضعیت عرفان نگران شدند. پدرش راهی یزد شد و پس از چند ساعت پیگیری، در بیمارستان شهید صدوقی خبر شهادت فرزندش را دریافت کرد.
ماجرای تسبیحی که هنگام شهادت هم با عرفان بود
آقا محمدرضا پدر این شهید دهه هشتادی از لحظه شهادت فرزندش چنین میگوید: همیشه تسبیحی همراه عرفان و به این تسبیح انس گرفته بود، حتی هنگام شهادت نیز در دستش قرار داشت و هنگام انتقال پیکر پاره شد. لباس شهادت و همان تسبیح بعدها به خانواده تحویل داده شد؛ یادگارهایی از جوانی که زندگیاش را با قرآن، خانواده، خدمت و آرزوی شهادت گرهزده بود.
امروز خانواده عرفان، عکسها و خاطرات او را مرور میکنند؛ پسری که لبخند از لبش نمیافتاد، عاشق خانواده بود، به پدر و مادرش احترام میگذاشت و بارها آرزوی شهادت را بر زبان آورده بود؛ آرزویی که سرانجام در لباس سربازی و جانفشانی برای مردم ایران به واقعیت پیوست.
شهید عرفان طالبی کویجانی از سربازان وظیفه دهه هشتادی و مدافع وطن اهل بافق در استان یزد بود که در حمله رژیم غاصب صهیونیستی به تیپ الغدیر یزد به شهادت رسید. او در تیرماه ۱۴۰۴ در جریان «جنگ ۱۲ روزه» به فیض شهادت نائل آمد و پیکرش در امامزاده عبدالله (ع) بافق تشییع و خاکسپاری شد.
منبع: فارس
12308189
مهمترین اخبار وبگردی











