۴۳۰؛ پایان... یا ادامه؟

مرثیهی معصومیت؛ ۴۳۰ گل نیمهشکفته در باغ خون...
امروز روز جهانی کودک است.
و چه جملهی تلخی است این جمله، وقتی بعضی کودکان دیگر نیستند که روزشان را تبریک بگوییم.
امروز باید از لبخند و شادی از بادکنک گفت و کیک و مداد رنگی؛ از دستهای کوچکی که هنوز بلد نیستند بند کفششان را درست ببندند، اما خوب بلدند مادر را صدا بزنند. باید از خنده گفت؛ از آن خندههای بیدلیل و بیغرضی که هنوز سیاست نتوانسته است معنایشان را عوض کند.
اما یکجا، جایی همین نزدیکی، مادرانی هستند که به جای خریدن هدیه، برای کودکشان دنبال یک تکه عکس میگردند.
و این، سهم ما از روز جهانی کودک است.
۴۳۰ کودک...
نه؛ صبر کنید.
۴۳۰، فقط یک عدد نیست.
عدد، سرد است. عدد، شناسنامه ندارد. عدد گریه نمیکند. عدد شبها مادرش را صدا نمیزند. عدد از تاریکی نمیترسد. عدد دلش برای یک اسباببازی جا نمیماند.
اما پشت این ۴۳۰، چهارصد و سی «یکی» خوابیده است؛ یکی که شاید تازه دندان افتاده بود، یکی که نقاشیاش را به دیوار زده بودند، یکی که اسمش را با غلط املایی روی دفترش نوشته بود، یکی که هنوز نمیدانست بزرگ شدن یعنی چه، و یکی که شاید همین دیروز از مادرش پرسیده بود: «مامان، فردا مدرسه میریم؟»
فردا اما برای بعضیها هرگز نرسید.
جنگ، وقتی به کودک میرسد، دیگر فقط جنگ نیست؛ شکست انسان است.
کودک، سرباز نیست. کودک، هدف نیست. کودک، عدد روی نقشه نیست. کودک، آن طرف میز مذاکره هم نیست.
کودک، همان دستی است که اگر انگشتت را بگیرد، برای چند ثانیه خیال میکنی هنوز میشود به این دنیا امیدوار بود.
اما سیاست، بارها ثابت کرده است که برای بعضی قدرتها، حتی همین دست کوچک هم وقتی در میان دود و آتش قرار بگیرد، زیادی کوچک نیست برای آنکه نادیده گرفته شود.
و واشینگتن اگر هزار بار از حقوق بشر بگوید، و تلآویو اگر هزار بار از امنیت بگوید، یک سؤال همچنان روی زمین میماند؛ کنار همان عروسک خاکآلود، کنار همان کفش کوچک، کنار همان پتو که دیگر کسی زیر آن نمیخوابد:
کودک را چرا کشتید؟
نه تحلیل میخواهیم، نه سخنرانی، نه پرچم، نه بازی با کلمات.
فقط جواب همین یک سؤال را بدهید.
۴۳۰ کودک، پیش از آنکه فرصت کنند بفهمند دنیا چرا اینقدر بزرگ است، کوچک شدند و زیر خاک رفتند.
۴۳۰ رؤیا، پیش از آنکه صاحب رویا بزرگ شود، تمام شد.
و ما ماندهایم با روزی به نام «روز کودک»؛ روزی که باید جشن باشد و حالا برای بسیاری، شبیه اعلامیهای است که روی دیوار یک خانهی سوگوار چسباندهاند.
چه مضحک است جهانی که برای کودک، روز تعیین میکند؛ اما برای زنده ماندنش، اراده ندارد.
چه تلخ است تمدنی که درباره آیندهی کودکان کنفرانس برگزار میکند، اما صدای کودکی را که زیر آوار مانده، نمیشنود.
و چه بیرحم است سیاست، وقتی برای یک موشک، مسیر و هدف و مختصات دارد، اما برای یک کودک، حتی یک «اشتباه» ساده هم کافی است.
۴۳۰ گل نیمهشکفتهاند.
گلهایی که بهارشان را ندیدند.
اما شاید تاریخ، حافظهی عجیبی داشته باشد.
شاید روزی، خیلی دورتر از این روزهای پرهیاهو، کسی ورقهای تاریخ را باز کند و از خودش بپرسد:
آن روز که کودکان کشته میشدند، بزرگترها کجا بودند؟
و کاش پاسخ ما این نباشد که
«داشتیم نگاه میکردیم.»
کاش بتوانیم بگوییم:
ایستاده بودیم.
دیدیم.
فراموش نکردیم.
و نگذاشتیم خون کودکان، در هیاهوی سیاست گم شود.
امروز روز کودک است.
برای همهی کودکانی که هنوز میخندند، دعا کنیم.
و برای ۴۳۰ کودکی که دیگر نمیخندند، سکوت نکنیم.
بعضی سکوتها احترام نیستند؛
همدستی آرام حافظهاند با فراموشی.











