صعودی که چهل سال دارد!

کتاب را تندتند ورق زدم و بررسیاش کردم. پر بود از جدولهای آماری و اینجور شکلهای پیچدرپیچ ریاضی که اصلاً ازشان خوشم نمیآمد؛ اما سعی کردم خودم را متقاعد کنم که از روی ظاهر قضاوت نکنم. برای همین تصمیم دیگری گرفتم!
خبرگزاری فارس:قم؛مهدیه جعفری| صدای فروشنده را از لابهلای کتابها میشنیدم: «ببر، بخون، بیار! خودم ازت میخرم باز.»
درحالیکه کتاب به دست سمت میز میآمد، ادامه داد: «برای آزمون و این چیزا میخوای دیگه؟ بخون و بیار، به قیمت کمتر میخرمش!»
و بعد کتاب را سمتم گرفت.
همیشه در مغازهٔ این پیرمرد، کتابی را که میخواستم پیدا میکردم. چه درسی و چه غیردرسی!
لبخند زدم و گفتم: «نه، برای کار دیگهای میخوامش؛ اما ممنون!»
هزینه را حساب کردم و از مغازه بیرون آمدم. پلههای پاساژ قدس را پایین آمدم و وارد خیابان اِرَم شدم.
باید سریعتر به اتوبوس دانشگاه میرسیدم. تا به ایستگاه منتظری برسم، تندتند قدم برمیداشتم.
سوار اتوبوس شدم. هنوز پر نشده بود و چند صندلی خالی داشت. دوستم را دیدم. به سمتش رفتم. سلام کردم و مثل همیشه، صندلی کنار پنجره را انتخاب کردم. نشستم و هندزفری را در گوشم گذاشتم.
کتاب را تندتند ورق زدم و بررسیاش کردم. پر بود از جدولهای آماری و اینجور شکلهای پیچدرپیچ ریاضی که اصلاً ازشان خوشم نمیآمد؛ اما سعی کردم خودم را متقاعد کنم که از روی ظاهر قضاوت نکنم.
هنوز چیزی نگذشته بود که اتوبوس در ایستگاه دانشگاه ایستاد! چهل دقیقه را نفهمیدم چطور گذشت
متن کتاب، فوقالعاده روانتر از چیزی بود که فکر میکردم! همیشه متن کتاب «صعود چهل ساله» را به پیچیدگی کتابهای استاد مطهری در نظر میگرفتم؛ اما خوشحال بودم که حالا زبان کتاب را میفهمم. مهمتر از همه برایم جامعیت کتاب بود؛ اینکه به همهٔ ابعاد پرداخته بود و صرفاً از دستاوردهای چهل سالهٔ ایرانِ پس از انقلاب سخن نگفته بود، بلکه از خیلی از موانع پیشرفت هم صحبت کرده بود.
کتاب را بستم. همین خلاصهٔ مفید کافی بود تا بیش از پیش، برای خواندنش ترغیب شوم.
دوشنبه | ۱۳ مهر ۱۴۰۵ | قم
📌#روایت_پیشرفت
📌#صعود_چهل_ساله
https://ble.ir/revayat_qom











