«آسباد»؛ میراثی میان باد و فراموشی

باشگاه خبرنگاران جوان - «آسباد» را اگر فقط بهعنوان یک سریال روستایی، یک قصه معمایی درباره دفینه یا حتی اثری درباره سیستان و بلوچستان ببینیم، بخش مهمی از ماهیت آن را از دست دادهایم. مسئله اصلی سریال محمدرضا معینی، پیش از آنکه یافتن یک گنج پنهان یا حل راز مرگ یک بزرگ روستا باشد، نسبت انسان با سرزمین است؛ با گذشتهای که هنوز در اکنون نفس میکشد، با زمینی که آبش کم شده، با میراثی که ممکن است به کالای قابل معامله تبدیل شود و با نسلی که میان ماندن و رفتن معلق مانده است. از این منظر، «آسباد» میکوشد یک قصه ماجرایی را به استعارهای درباره حافظه، تعلق و آینده بدل کند؛ تلاشی که همزمان مهمترین نقطه قوت و یکی از دشواریهای اساسی سریال است.
در مرکز این جهان، آسباد قرار دارد؛ سازهای که نام سریال را نیز به خود داده و قرار نیست صرفاً یک شیء تاریخی در پسزمینه باشد. آسباد در منطق دراماتیک اثر، چیزی میان مکان، شیء، حافظه و راز است. بنایی که زمانی محصول رابطه انسان با باد و گندم و زندگی بوده، اکنون به محل مرگ، پنهانکاری، طمع و جستوجوی گذشته تبدیل شده است. همین جابهجایی معنایی، ایده مرکزی سریال را شکل میدهد: آنچه زمانی ابزار زندگی بوده، امروز میتواند به موضوع نزاع بر سر مالکیت و تصاحب بدل شود. «آسباد» از این جهت، نامی دقیق برای سریال است؛ زیرا قصه نه فقط درباره یک بنا، بلکه درباره چیزی است که از گذشته باقی مانده و هنوز میتواند بر اکنون اثر بگذارد.
مرگ شیردلخان نیز از همین منظر بیش از یک حادثه آغازگر است. سریال با حذف فیزیکی شخصیتی شروع میشود که قرار بوده نماد عقل جمعی، خیرخواهی و آبادانی باشد، اما مرگ، برخلاف منطق معمول درام، به حذف او منجر نمیشود. شیردلخان همچنان باقی میماند؛ نه در مقام یک شخصیت زنده، بلکه به شکل روحی که به جهان زندگان بازمیگردد. این تصمیم فانتزی، اگرچه در نگاه نخست ممکن است ناهمگون با رئالیسم اجتماعی سریال به نظر برسد، در لایه استعاری معنای روشنی پیدا میکند: آدمی میمیرد، اما مسئلهای که نماینده آن بوده، نمیمیرد.
در واقع، «آسباد» با تبدیل شیردلخان به روح، میان گذشته و حال پل میزند. او دیگر فقط دهدار یک روستا نیست؛ به نوعی وجدان غایب جامعه تبدیل میشود. حضورش پس از مرگ، پرسشی دائمی درباره این است که اگر آدمهای مسئول از صحنه حذف شوند، چه چیزی قرار است جای آنها را بگیرد؟ جاهطلبی، منفعتطلبی و دعوای قدرت یا نوعی مسئولیت جمعی؟ اینجاست که وجه فانتزی سریال از تزئین فراتر میرود و کارکرد روایی پیدا میکند.
«آسباد»، اما به یک روح بسنده نمیکند. بازی چند شخصیت در دو سطح زندگی و مرگ، از جمله ارتباط میان روح پدر و فرزند، ایده تداوم نسلها را وارد ساختار اثر میکند. اینجا گذشته نه یک تاریخ دوردست، بلکه حضوری شخصی و خانوادگی است. پدران در جهان مردگان باقی ماندهاند تا درباره جهان زندگان حرف بزنند؛ گویی سریال میخواهد بگوید هر تصمیمی درباره آینده، ناگزیر با صدای گذشته همراه است. این ایده از نظر سینمایی ظرفیت بالایی دارد، هرچند موفقیت آن به ظرافت اجرا وابسته است: اگر جهان ارواح بیش از اندازه توضیح داده شود، رمزآلودگی خود را از دست میدهد؛ اگر بیش از حد جدا از جهان واقعی باشد، پیوند میان دو لایه روایت سست میشود.
یکی از هوشمندانهترین جنبههای «آسباد» در همین مرز میان واقعیت و فانتزی شکل میگیرد. سریال از یک سو با کمآبی، مشکلات اقتصادی، مهاجرت، مناسبات اجتماعی، شورا، اختلاف میان بزرگان و دغدغه آبادانی سروکار دارد و از سوی دیگر، دفینه، ارواح و رازهای یک بنای تاریخی را وارد قصه میکند. این ترکیب میتوانست به آشفتگی ژانری منجر شود، اما در بهترین لحظات، همین تضاد به هویت اثر تبدیل میشود. «آسباد» میخواهد هم قصهای سرگرمکننده باشد و هم درباره چیزی فراتر از سرگرمی حرف بزند.
در این میان، جغرافیا شاید مهمترین بازیگر خاموش سریال باشد. ملکآباد یک روستای خیالی است، اما جهان پیرامون آن تا حد زیادی بر جغرافیای واقعی سیستان استوار شده است؛ زاهدان، زابل، کوه خواجه و فضاهای طبیعی و فرهنگی منطقه، به جای آنکه صرفاً دکور باشند، ماده خام روایت شدهاند. انتخاب چنین جغرافیایی برای یک سریال تلویزیونی، خود یک تصمیم روایی است. «آسباد» میخواهد قصه را از آپارتمانهای آشنای تلویزیون بیرون بکشد و به جایی ببرد که معماری، باد، خاک، فاصله، پوشش، زبان و تاریخ، رفتار آدمها را تحت تأثیر قرار میدهند.
اهمیت این موضوع زمانی بیشتر میشود که بدانیم سریال آگاهانه از تصویر تکبعدی سیستان بهعنوان جغرافیای محرومیت و آسیب فاصله میگیرد. در «آسباد» فقر و کمآبی حذف نشدهاند، اما تمام معنای منطقه نیز به آنها تقلیل پیدا نمیکند. مردم اینجا عاشق میشوند، شوخی میکنند، اختلاف دارند، شورا تشکیل میدهند، عروسی میگیرند، عزاداری میکنند، رؤیا دارند، مهاجرت را بررسی میکنند و برای آینده تصمیم میگیرند. این انتخاب، از منظر بازنمایی، اهمیت زیادی دارد؛ زیرا جغرافیا را از «موضوع» به «خانه» تبدیل میکند.
به همین دلیل، حضور بازیگران بومی نیز صرفاً یک امتیاز اجرایی نیست. آنها به سریال نوعی بافت انسانی میدهند که از طریق آموزش لهجه به بازیگر غیربومی بهسادگی به دست نمیآید. لهجه در اینجا فقط نحوه تلفظ کلمات نیست؛ بخشی از ریتم شخصیت است. مکث، شوخی، نگاه، نحوه خطاب کردن دیگری و حتی سکوت، از فرهنگ جدا نیست.
«آسباد» در انتخاب بخش مهمی از بازیگران خود از این سرمایه استفاده کرده و همین موضوع به یکی از ویژگیهای قابل توجه مجموعه تبدیل شده است.
در میان این بازیگران، ساغر کیخا در نقش عالیه، شخصیت زنی را نمایندگی میکند که برخلاف بسیاری از زنان روستایی در درامهای تلویزیونی، صرفاً در حاشیه کنش مردان قرار نمیگیرد. عالیه با مسئله قدرت، آینده روستا و حفاظت از میراث درگیر است و همین باعث میشود حضور او صرفاً عاطفی یا تزئینی نباشد. او بخشی از موتور تصمیمگیری قصه است. در سوی دیگر، تقابل میران و سامیار نمونهای از طنز اجتماعی سریال است: دو مرد که میل به ریاست دارند، اما در مواجهه با هزینه واقعی مسئولیت، عقب میکشند. اینجا سریال از قالب معمایی فاصله میگیرد و به کمدی مناسبات قدرت نزدیک میشود.
این دوگانه میران و سامیار از این جهت اهمیت دارد که «آسباد» قدرت را نه در شکل رسمی و اداری، بلکه در مقیاس کوچک روستا بررسی میکند. مسئله شورا، ریاست و «بزرگ بودن» در واقع نسخه کوچکشده همان مسئلهای است که سریال در سطح بزرگتر دنبال میکند: چه کسی حق تصمیم گرفتن برای یک جامعه را دارد و مهمتر از آن، چه کسی حاضر است هزینه تصمیم خود را بپردازد؟ تفاوت میان ادعای دانایی و مسئولیتپذیری، یکی از محورهای زیرپوستی درام است.
در مقابل این گروه، محمدجواد قرار دارد؛ جوان تحصیلکردهای که قصد مهاجرت دارد. او شاید معاصرترین شخصیت سریال باشد، زیرا بحران او دیگر فقط بحران روستا نیست؛ بحران نسلی است. او آینده را در جایی بیرون از مرزهای جغرافیایی خود تصور کرده است، اما با مجموعهای از پیوندهای عاطفی، خانوادگی و اجتماعی روبهرو میشود که رفتن را دشوار میکنند. اهمیت محمدجواد در این است که سریال مسئله مهاجرت را به یک شعار ساده تقلیل نمیدهد؛ مهاجرت برای او هم وسوسه آینده است و هم فاصله گرفتن از جایی که دوستش دارد.
اینجاست که آب، میراث و مهاجرت به سه شاخه از یک مسئله واحد تبدیل میشوند. آب، مسئله ماندن زمین است؛ میراث، مسئله ماندن گذشته؛ و مهاجرت، مسئله ماندن انسان. سه چیزی که اگر از سرزمین خارج شوند، چیزی از هویت آن باقی نمیماند. شاید به همین دلیل است که قصه دفینه و قاچاقچی عتیقه نیز صرفاً یک خط داستانی جنایی نیست. بهروز و همکارش در جستوجوی چیزی هستند که برای آنان ارزش اقتصادی دارد، در حالی که برای جامعه محلی همان شیء بخشی از حافظه و هویت است. تضاد اصلی دقیقاً میان «ارزش» و «قیمت» شکل میگیرد.
بهروز نیز از همین منظر وقتی جذابتر میشود که به یک شرور کارتونی تقلیل پیدا نمیکند. او حرفهای است، ارزش چیزی را که میدزدد میداند و از جایگاه آن آگاه است. همین شناخت، شخصیت را پیچیدهتر میکند. او نمیدزدد، چون نمیداند چه چیزی دارد؛ اتفاقاً میدزدد، چون میداند. در اینجا «آسباد» پرسشی اخلاقی را مطرح میکند: آیا شناخت ارزش یک میراث، بدون احساس تعلق به آن، میتواند به ابزار غارت تبدیل شود؟
اما نقطهای که سریال باید بیش از همه در آن سنجیده شود، فیلمنامه است. «آسباد» ایدههای زیادی دارد: مرگ مشکوک، روح، دفینه، میراث فرهنگی، کمآبی، مهاجرت، عشق، شورا، اختلاف قومی، طنز، آبادانی، گردشگری، هویت بومی و تقابل نسلها. مشکل بالقوه چنین انباشت ایدهای آن است که هرکدام میتوانند بهتنهایی ستون یک سریال باشند. سریال زمانی موفقتر است که این خطوط فرعی به یکدیگر متصل میشوند.
امتیاز اصلی «آسباد» در جاهطلبی است. سریال میخواهد تلویزیون را از جغرافیای تکراریاش خارج کند و به منطقهای ببرد که کمتر در مرکز تولیدات داستانی قرار گرفته است. حتی انتخاب کوه خواجه بهعنوان یکی از عناصر بصری مهم، نشان میدهد که جغرافیا برای سازندگان چیزی بیشتر از پسزمینه بوده است. کارگردان نیز پیش از این سابقه ساخت اثری مستند درباره کوه خواجه داشته و این شناخت قبلی در علاقه سریال به پیوند تاریخ و زمان حال مؤثر بوده است.
در نهایت، «آسباد» را میتوان سریالی درباره «ماندن» دانست؛ اما نه صرفاً ماندن انسان در یک جغرافیا که ماندن حافظه، ماندن فرهنگ، ماندن نشانهها و ماندن امکان آینده. حتی روح شیردلخان نیز به همین دلیل از قصه حذف نمیشود: گذشتهای که هنوز کار ناتمام دارد، نمیتواند آرام بگیرد.
نام سریال در این معنا استعاریتر از آن چیزی است که ابتدا به نظر میرسد. آسباد با باد حرکتمیکند؛ یعنی نیرویی نامرئی را به حرکت تبدیل میکند. «آسباد» هم میخواهد نیروهای نامرئی یک جامعه ــ حافظه، تعلق، فرهنگ، همبستگی و امید ــ را به کنش تبدیل کند. اگر سریال در این مسیر گاهی گرفتار پیامگویی یا تعدد خطوط داستانی شود، همچنان ایده مرکزیاش ارزشمند باقی میماند: میراث فقط چیزی نیست که از گذشته به ما رسیده باشد؛ چیزی است که ما باید تصمیم بگیریم آیا میخواهیم به آینده تحویلش بدهیم یا نه؛ و شاید مهمترین ارزش «آسباد» دقیقاً همین باشد: اینکه سیستان را نه بهعنوان یک خبر، نه بهعنوان یک آسیب اجتماعی و نه صرفاً بهعنوان یک منظره، بلکه بهعنوان یک جهان داستانی وارد قاب تلویزیون میکند. جهانی که در آن خاک و باد و آب و تاریخ، درست به اندازه آدمها شخصیت دارند. «آسباد» در بهترین لحظاتش از همین امکان استفاده میکند؛ از اینکه قصهای درباره یک روستا، در نهایت بتواند درباره نسبت انسان با خانهاش حرف بزند.
منبع: روابط عمومی صداوسیما











