۳۶ سال چشمانتظاری؛ آیا رؤیا همان فرشته گمشده است؟

یک هفته از انتشار روایت «کسی مادر رؤیا را میشناسد؟» گذشته بود که تلفنها یکی پس از دیگری به صدا درآمدند؛ از آلمان تا سردشت، از مریوان تا سقز، خانوادههایی که هرکدام بیش از سه دهه است در جستوجوی عزیزی گمشده روزگار میگذرانند. حالا دو خانواده با یک امید مشترک به سنندج آمدهاند؛ شاید رؤیای ۳۶ ساله، همان فرشتهای باشد که ۳۶ سال پیش از آغوش مادرش جدا شد.
به گزارش خبرگزاری فارس از سنندج، ساعت ۵:۳۰ عصر به وقت سنندج است. وارد آزمایشگاه که میشوم، هنوز یک هفته از انتشار گزارش «کسی مادر رؤیا را میشناسد؟» نگذشته است؛ گزارشی که حالا رد آن را میتوان در تماسهای مکرر خانوادههایی دید که هرکدام سالهاست با یک جای خالی زندگی میکنند.
از آلمان تماس گرفتهاند، از شهرهای مختلف کردستان و از آن سوی مرزهای استانی؛ از سردشت همه یک خواسته دارند؛ میخواهند راهی برای ارتباط با رؤیا پیدا کنند، شاید این دختر ۳۶ ساله همان عزیزی باشد که سالها پیش، در روزهای کودکی، از خانوادهشان جدا شده است.
هر تماس، قصهای تازه دارد؛ قصه مادری که هنوز چشم به در دوخته، پدری که با گذشت سالها نتوانسته نام فرزندش را از خاطرهها پاک کند و خانوادهای که میان انبوه سالهای سپریشده، هنوز به یک نشانه کوچک دل بسته است.
وقتی پای حرفهایشان مینشینی، میفهمی بعضی دلتنگیها پیر نمیشوند؛ فقط سالبهسال عمیقتر میشوند و در سکوت زندگی، جایی برای خود باز میکنند.
فرشتهای که ۳۶ سال است در خاطرهها زنده مانده
در میان خانوادههایی که سراغ رؤیا را گرفتهاند، داستان خانواده فرشته بیش از همه با روایت زندگی او گره میخورد. فرشته، دختری که به گفته خانوادهاش ۳۶ سال پیش در حالی که دم درب خانه بازی میکرد گم شده است؛ دختری که از آن روز تاکنون، هیچگاه از ذهن و قلب پدر و مادرش بیرون نرفته است.
از سوی دیگر هستی از آلمان میگوید رویا به احتمال زیاد خواهرزاده اوست که از 36 سال پیش هیچ خبری از اون ندارند با اطمینان از پیوند خانوادگیاش با فرشته سخن میگوید: رؤیا ممکن است همان خواهرزاده گمشده من باشد؛ همان عضوی از خانواده که سالهاست جای خالیاش احساس میشود.
تلاش برای منصرف کردن خانواده هستی که پی درپی تماس میگیرند از سفر و آزمایش بیفایده است. امید، آنقدر در دلشان ریشه دوانده که هیچ توضیحی نمیتواند آنها را از پیگیری بازدارد.
در نهایت، دو خانواده تصمیم میگیرند در یک روز به سنندج بیایند؛ هر دو برای انجام آزمایش دیانای، هر دو برای یافتن پاسخی که شاید مسیر زندگیشان را برای همیشه تغییر دهد. آنها هنوز نمیدانند نتیجه چه خواهد بود؛ اما برای رسیدن به این لحظه، ۳۶ سال انتظار کشیدهاند.
چشمانی که حرف میزدند؛ مادری که ۳۶ سال منتظر مانده است
فضای آزمایشگاه کوچک است، اما اندوه و امیدی که در آن جریان دارد، بهسادگی در هیچ کلمهای جا نمیشود. مادر فرشته، زنی در دهه هفتم زندگی، با چشمهایی که انگار تمام این سالها را در خود نگه داشتهاند، به رؤیا نگاه میکند. در کنار او، کاک حسن و فرزندانش همه باهم مسیر طولانی سردشت تا سنندج را طی کردهاند؛ با اطمینان قلبی سخن مادر را تایید رؤیا را گمشده خود میدانند.
نگاهها مدام میان چهره رؤیا و صورت اعضای دو خانواده جابهجا میشود. هرکس میخواهد نشانهای پیدا کند؛ شباهتی در چشمها، فرم صورت، حالت نگاه یا حتی یک حرکت ساده. انگار هر چهرهای که به رؤیا نزدیک میشود، پنجرهای به گذشته باز میکند.
چشمهای کارکنان آزمایشگاه و حتی مراجعانی که شاهد این صحنهاند، کمکم نمناک میشود. اینجا دیگر فقط یک مراجعه پزشکی نیست؛ چند خانواده آمدهاند تا شاید پس از ۳۶ سال، بخشی از زندگی ازدسترفتهشان را پیدا کنند.
من هم تقریباً آخرین نفری هستم که به جمع آنها و رؤیای چشمانتظار میرسم؛ بیخبر از اینکه در همین چند ساعت، اتفاقهایی افتاده که روایت این جستوجو را عمیقتر کرده است.
آزمایش نمیخواهیم؛ احساس میکنیم رؤیا دختر ماست!
پدر و مادر فرشته با دیدن رؤیا، آنقدر به شباهتها و احساس درونی خود دل بستهاند که از انجام آزمایش منصرف میشوند.
مادر با نگاهی که هزار حرف ناگفته در آن موج میزند، به رؤیا چشم میدوزد. پدر نیز با بغضی فروخورده، از حسی میگوید که در تمام این سالها همراهش بوده است. آنها میگویند نیازی به آزمایش نمیبینند؛ احساس میکنند رؤیا همان فرشته گمشده آنهاست.
کاک حسن پدر فرشته در میان اشکهای جمعشده در چشمانش، از من میخواهد حتی اگر نتیجه آزمایش نشان دهد رؤیا دختر آنها نیست، برای یافتن فرزند گمشدهشان در کنارشان بمانم. درخواستش ساده است، اما سنگینی آن را نمیتوان نادیده گرفت. او از یک خبرنگار نمیخواهد فقط داستانش را بنویسد؛ از کسی میخواهد در جستوجویی همراهش باشد که ۳۶ سال از عمرش را با آن گذرانده است.
وقتی به چشمهای مادر فرشته نگاه میکنم، میفهمم چرا نمیتوان بهآسانی به او گفت شاید رؤیا دخترش نباشد. امیدی که سالها در دلش زنده مانده، حالا در چند قدمی او ایستاده است؛ دختری که میتواند همان فرشته باشد، اما هنوز هیچچیز ثابت نشده است.
وقتی یک خبرنگار، فقط راوی قصه نیست
پس از آشنایی اولیه دو خانواده با رؤیا، وارد اتاق دکتر پولادوند میشویم. من ماجرا را از طرف خانوادهها شرح میدهم؛ از رؤیایی که به دنبال ریشههای زندگی خود است و از دو خانوادهای که پس از انتشار گزارش، با امید یافتن عزیز گمشدهشان به سنندج آمدهاند.
دکتر پولادوند از اینکه یک رسانه تا این اندازه دغدغهمند، پیگیر مخاطب خود شده و برای گشودن گرهای از زندگی یک انسان تلاش میکند، ابراز خرسندی میکند.
در آن لحظه، تمام فکر من به آدمهایی است که پشت در انتظار میکشند؛ آدمهایی که شاید نتیجه این آزمایش، معنای تازهای به زندگیشان بدهد. برای من، این ماجرا دیگر صرفاً انتشار یک گزارش نیست.
وقتی پای زندگی آدمها و سالهای ازدسترفتهشان به میان میآید، مسئولیت روایت هم سنگینتر میشود؛ باید امید را زنده نگهداشت، بیآنکه پیش از روشن شدن حقیقت، وعدهای داد.
دو خانواده، دو آزمایش و یک حقیقت مشترک
پس از گفتوگو و مشاوره با خانوادهها، روند نمونهگیری آغاز میشود. پدر و مادر فرشته وارد بخش آزمایش میشوند و پس از مشاوره با خانواده دیگر، رؤیا نیز آزمایش خود را انجام میدهد.
حالا همهچیز به نتیجهای گره خورده که قرار است حدود دو هفته دیگر مشخص شود. دو خانواده، با دو روایت متفاوت و یک آرزوی مشترک، در انتظار خواهند ماند؛ شاید نتیجه آزمایش، پیوندی را که سالها پیش گسسته شده، دوباره آشکار کند و شاید هم مسیر جستوجو همچنان ادامه پیدا کند. هیچکس در این لحظه نمیتواند با قطعیت بگوید رؤیا همان فرشته است یا خواهرزاده گمشده خانواده هستی.
شباهتها و احساسات، هرقدر هم پررنگ باشند، جای پاسخ علمی را نمیگیرند. اما چیزی که در این آزمایشگاه دیده میشود، واقعی است؛ امید خانوادههایی که پس از دههها، هنوز برای یافتن عزیزانشان تلاش میکنند.
ساعت به هشت شب نزدیک میشود؛ اما دلها هنوز راضی به رفتن نیستند عقربههای ساعت آرامآرام به هشت شب نزدیک میشوند. زمان خداحافظی رسیده، اما خانواده کاک حسن دل کندن از رؤیا را دشوار میدانند. هرکدام از اعضای خانواده از اطمینان خود میگویند؛ از اینکه رؤیا را خواهر گمشدهشان میدانند و نمیخواهند این دیدار کوتاه به پایان برسد.
اصرار آنها برای ماندن رؤیا آنقدر زیاد است که انکارهای من و رؤیا برای توضیح اینکه هنوز هیچ نتیجهای به دست نیامده، در برابر اصرار و اشتیاق آنها چندان کارساز نیست.
به آنها میگوییم رؤیا قرار است برای ادامه جستوجو و پیگیریهای انجامشده از کردستان، راهی بهزیستی زنجان شود؛ اما خانواده کاک حسن حاضر نیستند به این زودی از او جدا شوند.
آنها میخواهند چند ساعت بیشتر کنار دختری باشند که آرزو میکنند همان خواهر گمشدهشان باشد؛ چند ساعت بیشتر برای حرف زدن، نگاه کردن و شاید پیدا کردن نشانهای که سالها در جستوجویش بودهاند.
در این میان، رؤیا نیز در مرکز این همه احساس و انتظار ایستاده است؛ دختری که خودش به دنبال پاسخی درباره گذشته خویش است و حالا باید میان امید دو خانواده، چشمبهراه نتیجهای بماند که هنوز معلوم نیست چه خواهد بود.
میخواهم پیش از مرگم خبری از فرشته بشنوم
مادر فرشته از روزی میگوید که دخترش ناپدید شد؛ از جستوجویی که در روستای محل زندگیشان آغاز شد و از ساعتها و روزهایی که با نگرانی، وجببهوجب اطراف را گشتند.
میگوید آن روزها حرفهای زیادی شنیدند؛ حتی کسانی گفتند شاید حیوانی به دخترشان آسیب رسانده باشد. اما او در تمام این ۳۶ سال، به این باور دل بسته بود که فرشته زنده است و جایی دور از مادرش، روزها و سالهای زندگیاش را سپری میکند.
مادر میگوید فرزندان دیگری هم دارد، اما هیچکدام نتوانستهاند جای خالی فرشته را در قلبش پر کنند. این حرف را نه از سر کممحبتی به دیگر فرزندانش، بلکه از عمق دلتنگی مادری میزند که بخشی از زندگیاش در همان روز گم شده است.
«تنها آرزویم این است که پیش از مرگم، خبری از فرشته بشنوم. کاش فقط یک نشانه از دخترم پیدا میشد.» وقتی فیلم و گزارش رؤیا را دیدم دنیایی از امید در قلبم روشن شد.
در صدایش، بیش از هر چیز، ترس از گذشت زمان شنیده میشود؛ ترس از اینکه سالها بگذرند و فرصت دیدار دوباره از دست برود.
دو هفته تا پاسخ؛ رؤیا، فرشته است یا هنوز باید جستوجو کرد؟
آزمایشگاه را با انبوهی از تصویرها و صداها ترک میکنم؛ چشمان اشکآلود مادر، بغض پدر، اصرار خانواده کاک حسن و رؤیایی که میان این همه امید، همچنان در جستوجوی حقیقت زندگی خویش است.
بیرون از آزمایشگاه، شهر به روال عادی خود ادامه میدهد؛ خیابانها شلوغاند، خودروها عبور میکنند و زندگی در جریان است. اما برای این خانوادهها، زمان انگار در همان اتاق کوچک متوقف شده است؛ اتاقی که حالا به نقطه امیدشان تبدیل شده است.
دو هفته دیگر باید منتظر ماند. دو هفته برای پاسخی که ممکن است سرآغاز یک دیدار دوباره باشد یا مسیر تازهای برای ادامه جستوجو پیش روی خانوادهها بگذارد. آیا رؤیا همان فرشتهای است که ۳۶ سال پیش از آغوش خانوادهاش جدا شد؟
آیا او دختر گمشده خانواده کاک حسن است؟ یا حقیقت، آنها را به جستوجویی تازه خواهد برد؟ پاسخ این پرسشها را احساس و شباهت چهرهها تعیین نمیکند؛ نتیجه آزمایش دیانای است که باید با دقت و صبر در انتظارش ماند. تا آن روز، دو خانواده با امیدی تازه روزها را میشمارند؛ مادری که هنوز میخواهد پیش از پایان عمرش دخترش را ببیند و خانوادهای که آرزو دارد خواهرزاده گمشده خود را دوباره در آغوش بگیرد.
گاهی یک گزارش، فقط خبری برای خواندن نیست؛ پنجرهای است رو به زندگی آدمهایی که سالهاست در سکوت رنج میکشند و هنوز به پیدا شدن عزیزشان امید دارند. حالا همه چشمانتظارند؛ شاید دو هفته دیگر، نام رؤیا و فرشته در یک حقیقت مشترک به هم برسد.
بمنظور دسترسی پایدار به اخبار و مطالب ما، آخرین نسخه اپلیکیشن خبرگزاری فارس را میتوانید از اینجا و در فروشگاههای کافه بازار و مایکت دانلود و نصب کنید.
#رویا
#دختر_گمشده
#آزمایشگاه
https://farsnews.ir/moradi/1791198331942924820
http://farsnews.ir/moradi/1791695126773677267
.











