روز دانش آموز | سلاح من کتاب و قلم من است

باران میبارید و یک نوجوان میان خانههای ویران، با داغی بزرگ و پرسشهایی بیپاسخ روبهرو شده بود؛ اما قرار نبود این دیدار فقط به اشک و سوگواری ختم شود. او از دل آن ویرانی، عهدی تازه بست: «من دانشآموزم و سلاح من، کتاب و قلم من است.»
گروه نوجوان: گاهی یک دیدار، نگاه آدم را به زندگی تغییر میدهد. ممکن است با دلی پر از اندوه وارد مکانی شوی و با عهدی تازه از آن بیرون بیایی؛ عهدی که قرار است مسیر روزهای بعدت را هم تغییر دهد. دانشآموزی که به رواق کشوردوست آمده بود، در میان ساختمانهای آسیبدیده و یادآوری داغهای بهجامانده، با پرسشی بزرگ روبهرو شد: سهم من در ادامه این راه چیست؟ پاسخ او نه در فراموش کردن اندوه، که در تصمیمی برای آموختن، ساختن و تلاش برای آیندهای روشنتر شکل گرفت. این روایت، حکایت تبدیل یک سوگواری به مسئولیتی تازه است.
زهرا ملکی نوشت:
«وارد خیابان که شدم، دلم هم مانند همان ساختمانهای خراب و زخمخورده، پارهپاره شد. باران شروع به باریدن کرد؛ انگار آسمان هم دلش به حال نزار ما سوخته بود و میخواست با اشکهایش، مرهمی بر زخمهای زمین بگذارد. حال کسی را داشتم که پدرش را از دست داده و حالا به قتلگاه پدر آمده است؛ کسی که هنوز باورش نمیشود تکیهگاهش دیگر نیست و باید با جای خالی او زندگی کند.
هر لحظه که از مراسم میگذشت، اشکهایم با باران هماهنگتر میشدند. نگاهم به ساختمانهای ویران بود و ذهنم درگیر هزاران پرسش بیپاسخ. با خودم فکر میکردم این سنگها و پولادها با تن ظریف زهرای چهاردهماهه چه کردند؟ آن کودک معصوم چه میدانست از کینه و ظلم؟ چه گناهی داشت جز اینکه در دنیایی چشم گشوده بود که گاهی حتی به کوچکترین و بیدفاعترین آدمهایش هم رحم نمیکند؟
روضههایم را در دلم خواندم و اشکهایم را بیصدا ریختم. دلم میخواست زمان برای لحظهای بایستد تا بتوانم تمام بغضی را که در گلویم جمع شده بود، فریاد بزنم؛ اما سکوت کردم. بعضی دردها آنقدر بزرگاند که هیچ فریادی توان بیانشان را ندارد.
هنگام بیرون رفتن، آخرین نگاهم را به آن ویرانی انداختم. با خودم عهد بستم که حالا که پدر نیست، من سرباز پسرم؛ سرباز راهی که باید ادامه پیدا کند. فهمیدم سوگواری پایان مسئولیت من نیست؛ تازه آغاز آن است.
من دانشآموزم و سلاح من، کتاب و قلم من است. شاید دستهایم توان ساختن آن ساختمانهای ویران را نداشته باشند، اما میتوانم با علم و تلاش، در ساختن آیندهای آبادتر سهمی داشته باشم.
از همانجا تصمیم گرفتم درس خواندنم دیگر فقط برای گرفتن نمرههای خوب یا رسیدن به آرزوهای شخصیام نباشد. میخواستم هر صفحهای که میخوانم، قدمی برای ساختن ایرانی قویتر باشد؛ ایرانی که هیچ دشمنی نتواند امید را از دل فرزندانش بیرون بکشد.
شاید دشمن تصور میکرد با ویرانی ساختمانها، خاموش کردن صداها و گرفتن جان عزیزانمان میتواند ما را از پا درآورد؛ اما هنوز نفهمیده است که بعضی داغها، بهجای خاموش کردن انسان، چراغی در وجودش روشن میکنند؛ چراغی که هرچه تاریکی بیشتر شود، پرنورتر میتابد.
من انتقام این داغ را با نفرتپراکنی نمیگیرم؛ با ساختن، آموختن و پیشرفت کردن میگیرم. با روزهایی که خستهام، اما کتابم را کنار نمیگذارم؛ با شبهایی که دلم میگیرد، اما آینده را فراموش نمیکنم.
من و تمام دانشآموزانی که امروز با چشمانی اشکبار به فردا نگاه میکنیم، میتوانیم نشان دهیم که این ملت، حتی از میان خاکستر و ویرانی، دوباره جوانه میزند.
آن روز، وقتی از خیابان بیرون آمدم، باران هنوز میبارید؛ اما دیگر فقط غم را در قطرههایش نمیدیدم. در هر قطره، عهدی را میدیدم که با خود بسته بودم: اینکه نگذارم داغ امروز، امید فردایم را از من بگیرد.
پدر نیست، اما راهش میتواند ادامه داشته باشد؛ و من با تمام توانم برای ساختن فردایی روشنتر تلاش خواهم کرد.»
وقتی از کشوردوست بیرون آمد، باران همچنان میبارید؛ اما او دیگر فقط ویرانی و داغ را نمیدید. در دل آن همه اندوه، مسئولیتی تازه برای خودش تعریف کرده بود؛ مسئولیت ساختن، آموختن و ادامه دادن. شاید ساختمانها دوباره ساخته شوند، اما مهمتر از آن، نسلی است که نمیخواهد زیر آوار داغها و خاطرهها متوقف بماند. زهرا ملکی از آن دیدار، با عهدی برای آینده برگشت؛ عهدی که قرار است هر روز، با ورق زدن کتابهایش، به آن وفادار بماند.
#روز_دانش_آموز
#نوجوان
#13آبان
#کشوردوست
#رواق_کشوردوست
#نوجوان_نوشت
#نشل_کشوردوست











