«ماجرای ۲۰۰ متر فاصلهای که به طوفانالاقصی رسید»

گاهی فقط ۲۰۰ متر میان یک کشاورز فلسطینی و درخت زیتونش فاصله بود، اما رسیدن به همان درخت میتوانست به سفری ۲۰ کیلومتری تبدیل شود. سالها بعد، وقتی نام فلسطین میان توافقها و معادلات منطقهای کمرنگتر شد، اتفاقی افتاد که دوباره نگاه جهان را به سرزمینی برگرداند که هنوز برای ماندن میجنگید؛ طوفانالاقصی ...
گروه روایت خبرگزاری فارس: درختهای زیتون محوطه مصلا، برگهای سبزش تکان خوردند و چند زیتون نارس میان شاخهها ریختند روی چادر زنها.
یاد شعر نزار قبانی افتادم
یا قدس... یا حبیبتی
غداً... غداً... سیزهر اللیمون
و تفرح السنابل الخضراء والزیتون
و تضحک العیون
ای قدس... ای دوست...
فردا، فردا درخت لیمو شکوفه میدهد
و سنبلهای سبز و زیتون شاد خواهند شد
و چشمها هم شادمان خواهند شد.
ساعت یازده و پنجاه دقیقه صدای بلندگوهای فضای مصلا بلندتر شد.
میثم مطیعی با ریتم سرود خاطره انگیز «این بانگ آزادی، کز خاوران خیزد...» خواند:
میآید از هر سو، فریاد بیداران / نسل سلیمانی شد راهی میدان / مانند نصرلله، باید گذشت از جان / این نغمهی آزادگان هر جایِ این دنیاست/ آماده باش فاتحانِ مسجد الاقصی است ...
و مردم هم سینهزنان جواب دادند: «الله اکبر ... خامنهای رهبر»...
زیر انداز پهن کردم زیر درختِ زیتون. چند تا پلاستیک و دستمال کاغذی چیدم. چادر را کامل کشیدم روی سرم و با نصف بطری آب وضو گرفتم. صدای الله اکبر ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه از باندهای محوطه مصلا به گوش رسید. تا چشم کار میکرد جمعیت بود. همهمه شد. آقا آمد. همه بلند شدیم و شعار دادیم: «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده»...
ردیف پشت سرم زنها شعار دادند: «ای رهبر آزاده...» جمله ها در هم آمیخت. بعد از چند ثانیه کم کم شعارها یک دست شد و همه تصمیم گرفتند که بگویند: «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده». شعار دوباره تغییر کرد: «خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست» و دوباره تغییر کرد: «ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار».
شعارها خیلی نرم مثل امواج دریا از داخل مصلا به فضای بیرون میرسید. مردی بلند فریاد زد: «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند» و چند ثانیه هم این هفت کلمه شد جمله روی لبها و بعد جمعیت برای شنیدن خطبهها ساکت شد.
انگار هرکس آمده بود چیزی را بشنود که مدتهاست توی ذهنش تکرار میشد. هفتم اکتبر، غزه، لبنان، شهادت سیدحسن نصرالله...
صبح روز هفتم اکتبر خبرها یکییکی منتشر میشد، کسی نمیدانست قرار است این روز، تاریخ منطقه را به قبل و بعد از خودش تقسیم کند. حمله حماس به جنوب اسرائیل، کشتهشدن هزاران نفر و انتقال صدها نفر به عنوان گروگان به غزه، آغاز جنگی شد که تا پانزده ماه بعدش ادامه داشت. غزه زیر بمباران رفت، شهرها و خانهها ویران شد و هزاران نفر کشته و آواره شدند. لبنان هم وارد جنگ شد و بعد، ترور سیدحسن نصرالله ...
برای فهم طوفان الاقصی باید پشت سرمان را نگاه میکردیم. عقب میرفتیم؛ به کرانه باختری، به شهرکهایی که گسترش پیدا میکردند، به انتفاضه اول، انتفاضه دوم، به تخریب خانهها، اخراج خانوادههای فلسطینی و خشونت شهرکنشینان و محدودیت رفتوآمد برای فلسطینیها؛ ....
طوری که یک دیوار بین کشاورز و درخت زیتونش فاصله می اندازد. بعد کشاورز برای آب دادن به درختش یا چیدن محصول و سم پاشی و هرس کردنش باید مجوز مُهردار عبور از دیوار بگیرد، نصف روز در صف گذرگاه معطل شود و در دو طرف دیوار از محل سکونتش تا گذرگاه و از گذرگاه تا پای درختش چند کیلومتر مسافت راه طی کند تا به درختش برسد. دیوار شارون معجزه معکوسی است که مسافتهای دویست متری را به بیست کیلومتر تبدیل میکند. یک قانون قدیمی به رژیم صهیونیستی اجازه میدهد هر گاه کشاورزی زمینش را سه تا ده سال رها کرد آن زمین را تصرف کند...
این مضمون تکراری در عکس های کشاورزان فلسطینی است، زنی یا مردی با جگرسوزان دو دستش را بالای سر درختان بریدهاش به هوا بلند کرده و رو به آسمان فریاد میکشد... (یادداشتهای پای پنجره، کوروش علیانی)
مسئله فلسطین، با وجود همه توافقها و مذاکرات منطقهای، حل نشده بود و در عوض، توافق ابراهیم، عادیسازی روابط برخی کشورهای عربی با اسرائیل، بدون حل مسئله فلسطین، این نگرانی را به وجود آورده بود که مسئله فلسطین دوباره به حاشیه برود.
طوفانالاقصی تلاشی برای شکستن این وضعیت بود؛ اینکه دوباره فلسطین به مرکز توجه جهان برگردد و مسئلهای که سالها میان خبرهای منطقهای و توافقهای سیاسی گم شده بود، دوباره زنده شود.
حالا در مصلا، طوفان الاقصی از پشت صفحههای خبر و گزارش بیرون آمده بود و درست چند متر آنطرفتر، قرار بود از زبان رهبر انقلاب دربارهاش بشنویم. جمعیت آرام گرفته بود؛ زنها با هیسهیس بچهها را ساکت میکردند. صدای بلندگوها در فضای بیرونی کم بود! گوشهایمان را برای شنیدن خطبههای تیز کردیم. صدای بلندگوهای محوطه بیرونی مصلا را زیادتر کردند:
« همهی این حملات و طوفان الاقصی سال گذشته تقریباً همین ایام انجام گرفت، یک حرکت درستِ منطقیِ قانونیِ بینالمللی بود و حق با فلسطینیها بود. دفاع جانانهی لبنانیها از مردم فلسطین هم مشمول همین حکم است؛ آن هم قانونی، معقول، منطقی و مشروع است و کسی حق ندارد از آنها انتقاد کند که چرا شما در این دفاع وارد شدید. کار درخشان نیروهای مسلح ما در دو سه شب قبل هم یک کار کاملاً قانونی و مشروع بود. کاری که نیروهای مسلح ما کردند، کمترین مجازات برای رژیم غاصب صهیونی در برابر جنایتهای حیرتآور آن رژیم بود؛ رژیم خونآشام، رژیم گرگصفت و سگ هار آمریکا در منطقه. جمهوری اسلامی هر وظیفهای در این زمینه داشته باشد، با قدرت و صلابت و قاطعیت انجام خواهد داد. ما در انجام این وظیفه، نه تعلّل میکنیم، نه شتابزده میشویم؛ تعلّل نمیکنیم، کوتاهی نمیکنیم، دچار شتابزدگی هم نمیشویم. آنچه منطقی است، آنچه معقول است، آنچه درست است، به نظر تصمیمگیران نظامی و سیاسی، در وقت خود، در هنگام خود انجام میگیرد؛ کما اینکه انجام گرفت و در آینده هم اگر لازم شد، باز انجام خواهد گرفت ...»
خطبه اول تمام شد. خطبه دوم را آقا عربی خواند. چند عکس از شاخههای درخت زیتون بالای سرم و میوههای نارسش گرفتم. به پشت سر نگاه کردم. پوستری از حاج قاسم را با رمانی گره زدهاند به شاخه درخت زیتون! دوربین گوشی را زوم کردم روی صورت خندان حاجی و عکس گرفتم!
خطبه تمام شد. جمعیت دوباره به حرکت افتاد. صداها یکییکی بلند شدند: «ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار....!» و من هنوز زیر همان درخت زیتون نشسته بودم تا تراکم جمعیت به طرف درهای خروجی مصلا کمتر شود و به شکوفه لیموها، به سنبلهای سبز، به خنده چشمها و برای روزی که قدس دیگر فقط یک نام در شعرها نباشد فکر کردم....
امروز بعد از دو سال عکسهای آن روز را دوباره مرور کردم. کاش تو را داشتیم؛ برای آن روزی که قرار است بالاخره زیتونها برسند و چشمهای قدس بخندند ...
#طوفان_الاقصی
#رهبر_شهید
#فلسطین











