صدام حمله کرد، آیتالله خامنهای کجا بود؟

باشگاه خبرنگاران جوان - ظهر ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ بود و در کارخانه ارج قرار بود برای کارگران سخنرانی کند. کارخانه نزدیک فرودگاه مهرآباد بود. منتظر بود زمان سخنرانی برسد که ناگهان صدایی آمد.
پنجرهها و درها لرزیدند. موج انفجار به داخل کارخانه رسید. پاسدارانی که همراهش بودند، بلافاصله از اتاق بیرون رفتند. چند دقیقه بعد برگشتند: هواپیماهای عراقی فرودگاه مهرآباد و چند نقطه دیگر را بمباران کردهاند.
جنگ شروع شده بود. اما آیتالله سید علی خامنهای سخنرانی را لغو نکرد. پشت همان تریبون رفت و برای کارگرانی صحبت کرد که حالا صدای جنگ را با گوش خود شنیده بودند. بعد، بدون اینکه زمان زیادی تلف شود، راهی ستاد مشترک ارتش شد؛ جایی که مسئولان سیاسی و نظامی کشور برای فهمیدن ابعاد حمله عراق دور هم جمع شده بودند.
روزی که خبر حمله رسید
تابستان ۱۳۵۹، درگیریهای مرزی ایران و عراق افزایشیافته بود. ۲۶ شهریور، صدام حسین قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر را کنار گذاشت و چهار روز بعد، ساعت ۱۴ روز ۳۱ شهریور، جنگندههای عراقی چندین فرودگاه و مرکز نظامی ایران را هدف قرار دادند.
در روزهای بعد، نیروهای عراقی در بخشهایی از مرز پیشروی کردند و شهرهایی مانند سرپل ذهاب، مهران، سومار و نفتشهر را به تصرف خود درآوردند.
آیتالله خامنهای آن زمان عضو شورای انقلاب، نماینده امام خمینی در شورایعالی دفاع، امامجمعه تهران، نماینده تهران در مجلس و رئیس کمیسیون دفاع مجلس بود.
او همان روز نخست پیامی خطاب به مردم منتشر کرد و خواستار حفظ آرامش و بیتوجهی به شایعات شد. اما خودش قرار نبود فقط در تهران بماند.
عصر همان روز، جلسهای در ستاد مشترک ارتش تشکیل شد. آیتالله ریشهری بعدها از پیشنهاد حضور یکی از اعضای شورای انقلاب در جبهه گفت؛ نخستین کسی که پذیرفت، آیتالله خامنهای بود و گفت: «من میروم.»
اول مهر، گزارشی از وضعیت جنگ را در مجلس ارائه کرد؛ از سرنگونی جنگندههای عراقی، درگیریهای مرزی و عقب راندهشدن نیروهای عراقی در شلمچه گفت. اما بخش مهمی از روزهای او در مرکز فرماندهی جنگ میگذشت.
صبح تا شب در ستاد
صبح به ستاد مشترک میرفت، گزارشها را میگرفت، وضعیت جبههها را پیگیری میکرد و درخواستهای نیروهای عملیاتی را به مسئولان نظامی منتقل میکرد.
خودش بعدها از آن روزها یاد کرد که «یک صبح تا ظهر، یک ظهر تا شب» در ستاد میماند و گاهی شب را هم همان جا میگذراند.
از دزفول و اهواز خبر میرسید؛ مهمات، خمپاره و تجهیزات میخواستند. او درخواستها را منتقل میکرد، اما همیشه پاسخها مطابق انتظار نیروهای خط مقدم نبود.
در همین روزها، رادیوی عراق میپرسید چرا کسانی که مردم را به جنگ تشویق میکنند، خودشان به جبهه نمیروند.
«ما به سوی میدان جنگ پرواز میکنیم»
چهارم مهرماه، آیتالله خامنهای در خطبههای نمازجمعه در پاسخ به این تبلیغات گفت: «ما بهسوی میدان جنگ پرواز میکنیم.»
فردای آن روز، پنجم مهر، برای گرفتن اجازه رفتن به جنوب به دیدار امام خمینی رفت. امام به او گفت: «برو.»
شهید مصطفی چمران نیز در همان جلسه اجازه رفتن گرفت و چند ساعت بعد، دو راهیهی اهواز شدند.
پرواز به اهواز
آیتالله خامنهای بعدها روایت کرد که حدود ساعت سه یا چهار بعدازظهر از مهرآباد حرکت کردند؛ او، شهید چمران و تعدادی از همراهان. حتی به پاسدارانی که همراهش بودند گفت نیازی به محافظ ندارد، اما آنها پذیرفتند که همراهش بمانند.
شب به اهواز رسیدند. فرودگاه در تاریکی بود و شهر زیر آتش خمپاره قرار داشت. مقصدشان لشکر ۹۲ زرهی بود.
در همان شب، شهید چمران پیشنهاد عملیاتی محدود و نفوذی علیه نیروهای عراقی در منطقه دب حردان را مطرح کرد؛ منطقهای حدود ۱۳ تا ۱۴ کیلومتر دورتر.
برای آیتالله خامنهای لباس نظامی آوردند. خودش بعدها گفت این نخستینبار بود که لباس نظامی میپوشید. کلاشینکف برداشت، چکمهپوشید و همراه گروه راه افتاد.
فرماندهی عملیات با چمران بود و آیتالله خامنهای در کنار او قرار گرفت. این حضورها در ادامه به شکلگیری «ستاد جنگهای نامنظم» در اهواز انجامید.
جنگ فقط در خط مقدم نبود
حضور آیتالله خامنهای در جبهه تا پیش از ترور او در تیرماه ۱۳۶۰ ادامه داشت. در این مدت، میان شورایعالی دفاع، ستاد فرماندهی، مجلس، نمازجمعه و جبهه در رفتوآمد بود.
هفت روز اول جنگ برای او فقط هفت روز تقویمی نبود؛ صدای انفجار را در یک کارخانه شنید، به مرکز فرماندهی رفت، گزارش جنگ را به مجلس برد، در نمازجمعه درباره جنگ سخن گفت، از امام اجازه حضور در جبهه گرفت و چند ساعت بعد در تاریکی فرودگاه اهواز پیاده شد.
جنگ برای بسیاری از مردم ایران با صدای همان هواپیماهای عراقی آغاز شد؛ برای آیتالله خامنهای، خیلی زود از پشت تریبون تهران به جبهه جنوب رسید.
منبع: فارس
12308218
مهمترین اخبار وبگردی











