
باشگاه خبرنگاران جوان - ۱۷ هزار و ۱۲۳ روز پس از «نه» مردم به حکومت پهلوی، حالا آخرین بازمانده از این خاندان با فقط یک «نه» آنهم از سوی یک سناتور آمریکایی به سرزمین تحقیر تبعید شد. این سرنوشت گماشتگان است. پدربزرگش که شاه یک کشور بود، حتی اجازه پیدا نکرد تا در نشست تصمیمگیری برای برکناریاش حضور داشته باشد. او تنها اختیار یک انتخاب از بین دو گزینه داشت و اولی را انتخاب و قدرت را واگذار کرد. پدرش هم که بر تخت نشست، آنقدر موقعیت و نفوذ نداشت که سران بریتانیا، آمریکا و شوروی که برای برگزاری کنفرانس تهران به ایران آمده بودند، او را نه در محتوای نشست که حتی برای خوشامدگویی بپذیرند. حالا از این خاندان، پسری باقی مانده که همان تاج و تختی را هم که پدرانش داشتند، ندارد. او نهتنها تاج و تختی ندارد که هزینه زندگیاش را هم از پولهایی که پدرش از ایران با خود برده، میگذراند. ۹۸۶ ماه بعد از تحقیر پدر، فرزند مانده در حسرت حکومت، به سختی تحقیر شد.
روز گذشته (شنبه ۲۵ بهمن) رضا پهلوی را به یک کنفرانس امنیتی بردند و مقابل یک سناتور دونپایه آمریکایی نشاندند تا تصویر بینالمللیاش ترمیم شود، اما همهچیز برعکس شد. کریستین امانپور، خبرنگار ارشد بیبیسی از لیندسی گراهام، سناتور آمریکایی پرسید آیا حاضر است حمایت رسمی خود را از رضا پهلوی اعلام کند و او را بهعنوان گزینه مورد حمایت واشنگتن معرفی نماید، پاسخ گراهام یک کلمه بود: «نه». رضا پهلوی در این سکانس در موقعیتی منفعل ظاهر شد؛ گویی تمام وزن سیاسی او در گروی یک تأییدیه از سوی یک سناتور دونپایه خارجی است. گراهام، اما برعکس پهلوی میداند که اقتضای اتمسفر بینالملل چیست. او آگاه است که کسی روی داستانسرایی و مظلومنمایی یا خاطرات تاریخی سرمایهگذاری نمیکند. گراهام که خودش از جمله چهرههای راست افراطی کنگره آمریکاست و مواضع تندی علیه ایران دارد، با یک کلمه به ربعپهلوی فهماند که درست است اشخاص در راستای دستیابی به منافع، مهمند، اما این اهرم بالاخره باید حداقل تواناییهایی از خود نشان دهد تا قابلاتکا به نظر برسد.
همزمان با حضور پهلوی در کنفرانس مونیخ، جمعیتی از طرفداران پهلوی مثل سابق شروع به عددسازی درباره جمعیت خود کردند و حتی عدد اعلامیشان به ۵۰۰ هزار نفر رسید که به نقل از پلیس آلمان بود. عددی که بلافاصله تکذیب شد و مشخص شد که پلیس آلمان چنین عددی اعلام نکرده است. دادهها، اما میگویند مجموعاً یک درصد ایرانیان ساکن اروپا به تجمع پهلوی رفتند و ربع پهلوی قادر نبوده حتی به اندازه یک چهارم محوطه اجاره شده آدم جمع کند.
از اشغال تهران تا انزوای مونیخ
تاریخ معاصر ایران صحنههای بسیاری را به چشم دیده است که در آن، نسبت میان «ادعای قدرت» و «واقعیت میدانی» به چالش کشیده میشود، اما شاید هیچ پیوستگی تاریخی به اندازه سرنوشت خاندان پهلوی، نشاندهنده فرجام تکیه بر «مشروعیت عاریهای» نباشد. آنچه روز گذشته در کنفرانس امنیتی مونیخ رخ داد، در واقع پژواک حقارتی بود که هشتاد سال پیش در تهران رقم خورد. قدرتهای بزرگ همیشه از این خاندان بهعنوان ابزاری موقت استفاده کرده و در بزنگاههای جدی، شأن و جایگاهی برای آنها قائل نشدهاند.
برای درک ریشههای این برخورد تحقیرآمیز، باید به آذرماه سال ۱۳۲۲ بازگشت؛ زمانی که کنفرانس تهران با حضور استالین، روزولت و چرچیل برگزار شد. این نشست، نقطه اوج نادیدهگرفتن حاکمیت ملی ایران و شخص محمدرضا پهلوی بود. درحالیکه سه رهبر بزرگ جهان در تهران گرد هم آمده بودند تا برای آینده تصمیم بگیرند، شاه ایران تا لحظه ورود آنها به پایتختش، هیچ اطلاعی از برگزاری این کنفرانس در کشور خود نداشت. نکته مهمتر این بود که خبر حضور سران متفقین به دفتر نخستوزیر وقت ابلاغ شد، نه به دربار! مطبوعات وقت نوشتند محمدرضا پهلوی که با حمایت انگلستان و پس از برکناری پدرش بر تخت نشسته بود، در کشور خود «خوار و خفیف» شد. او برای دیدار با سران این قدرتها مجبور شد به محل استقرار آنها (سفارت شوروی) برود؛ چراکه آنها حتی حاضر نشدند برای رعایت پروتکلهای دیپلماتیک هم که شده، قدم به کاخ شاه بگذارند.
میراث رضا برای رضا
تاریخ پهلوی، تاریخ تجربههای مکرر از سوءاستفاده قدرتهای جهانی است. این الگو از رضاشاه آغاز شد؛ کسی که توسط بریتانیا بر تخت نشسته بود. او در یک نمایش تبلیغاتی، قرارداد نفتی دارسی را به دلیل سهم پایین ایران سوزاند، اما بلافاصله تحت فشارهای انگلیس و تهدیدهای نظامی، تن به قراردادی جدید داد. در این قرارداد جدید، اگرچه سهم ظاهری ایران اندکی افزایش یافت، اما مدت بهرهبرداری انگلیس از منابع نفت ایران برای سی سال دیگر تمدید شد؛ معاملهای که در آن منافع بلندمدت ملی فدای بقای کوتاهمدت سلطنت شد. در دوران محمدرضا پهلوی نیز همین روند ادامه یافت. درحالیکه او در تهران حضور داشت، بخشهای شمالی کشور در اشغال ارتش سرخ بود و جریانهای جداییطلب با حمایت بیگانه اعلام خودمختاری کرده بودند. قدرتهای بزرگ نهتنها برای تمامیت ارضی ایران احترامی قائل نبودند، بلکه خروج خود از خاک ایران را منوط به امتیازگیریهای جدید نفتی و گازی کردند. آنها ایران را «پل پیروزی» مینامیدند و در واقع از آن بهعنوان یک ابزار لجستیکی استفاده میکردند و شاه را در جریان تصمیمات کلان مربوط به کشورش قرار نمیدادند.
آنچه امروز در مونیخ مشاهده شد، تداوم همان نگاهی است که در سال ۱۳۲۲ وجود داشت. تکیه بر نگاه بیرونی بهجای اتکا به سرمایه اجتماعی داخلی، نشاندهنده این است که پایگاه قابل اتکایی برای تو وجود ندارد. مؤسسه مطالعات امنیت اسرائیل در مقاله اخیر خود استدلال کرد که «حمایت از سلطنتطلبی نتیجه خشم از وضعیت فعلی اقتصادی در ایران است؛ نه اجماع بر سر پهلوی.» این مقاله همچنین تأکید کرده است که رضا پهلوی نتوانسته اپوزیسیونی مؤثر، منسجم و سازمانیافته ایجاد کند و ائتلافی که او در سال ۲۰۲۳ در واشنگتن تشکیل داد، بهسرعت به دلیل اختلافات داخلی فروپاشید. حتی ادعای جذب دهها هزار نیروی جداشده از نیروهای مسلح ایران تحقق نیافت و در اعتراضات اخیر اثری از آن دیده نشد.
رضا پهلوی در مونیخ نشان داد که همچنان تصور میکند مشروعیت را میتوان از راهروهای پارلمانهای غربی یا با گرفتن عکس یادگاری در کنار چهرههای سیاسی خارجی به دست آورد، اما واقعیت سیاست بینالملل این است که قدرتهای بزرگ، بازیگران اپوزیسیون را تنها تا جایی همراهی میکنند که تأمینکننده منافع آنها باشند. ماریا ماچادو، اپوزیسیون ونزوئلا آینه تمامقد این ماجراست. شخص زلنسکی، رئیسجمهور اوکراین هم همینطور و حالا رضا پهلوی. پاسخ «نه» گراهام به امانپور، در واقع پیامی به تمام کسانی بود که بهجای میدان عمل، به رسانه و هیاهوی شبکههای اجتماعی دل خوش کردهاند. تاریخ نشان داده هر پروژهای که بر شانههای حمایت خارجی بنا شود، در اولین بزنگاه جدی فرومیریزد.
تاریخ سرسپردگی
مرور وقایع از کنفرانس تهران تا کنفرانس مونیخ، یک نکته مهم در خود دارد و آنهم اینکه مشروعیت سیاسی کالا نیست که بتوان از خارج واردش کرد. از رضاشاه که با اراده بریتانیا آمد و رفت، تا محمدرضا پهلوی که در پایتخت خود نادیده گرفته شد و اکنون رضا پهلوی که در مونیخ در برابر مقامات سطح پایین نشانده میشود و پاسخهای سرد میگیرد، همگی در یک زنجیره از «سرسپردگی و تحقیر» قرار دارند. قدرتهای جهانی همیشه از این خاندان بهعنوان مهرههایی برای پیشبرد مقاصد خود استفاده کردهاند؛ یک روز برای تأمین سوخت جنگی، یک روز برای امتیازات نفتی و امروز برای فشارهای رسانهای و زمینهای برای حمله نظامی. در نهایت، اما هنگامی که زمان تصمیمگیریهای جدی میرسد، آنها را همانطور که خودشان بلدند، سرکوب میکنند. حضور پهلوی در مونیخ، نمایشگر این واقعیت بود که او همچنان در تله همان توهمی گرفتار است که پدرانش را به زوال کشاند: توهم داشتن اعتبار. با این تفاوت که پدرانش تاج و تختی داشتند و او حتی از این هم بیبهره است.
منبع: فرهیختگان
12259411
مهمترین اخبار وبگردی











