اسلحه همه خراب شد الا مریم امجدی

باشگاه خبرنگاران جوان - اینروزها که نقاط جنوبی خاک ایران مورد تهاجم و تجاوز آمریکا قرار گرفته، مادران و کودکان ایرانی به خاک و خون کشیده میشوند و دعوتکنندگان آمریکا برای بمباران ایران تبدیل به عزاداران جنوب و انسانهای ضد جنگ شدهاند، بد نیست از مدافعان واقعی ایران و زنانی یاد کنیم که در دفاع مقدس هشتساله، دندان به هم فشرده و با غیرت ایستادند.
یکی از هزاران زن مدافع ایران در روزهای دفاع مقدس هشتساله، مریم امجدی زنجانی، راوی کتاب «پوتینهای مریم» است که سال ۱۳۸۱ منتشر شد و در حال حاضر با نسخههای چاپ دهم در بازار نشر حضور دارد.
مریم امجدی زنجانی متولد ۱۹ تیر ۱۳۴۲ بود که ۶ مهر ۱۳۹۰ براثر عوارض جانبازی جنگ به شهادت رسید. امجدی وقتی انقلاب پیروز شد، نوجوان بود و به عضویت حزب جمهوری اسلامی درآمد. او از اولیننفراتی بود که در شهر خود خرمشهر در حزب جمهوری ثبتنام کرد و پس از آن نیز عضو جهاد سازندگی شد و در گروه امداد و عمران جا گرفت. همزمان در کمیته فرهنگی هم ثبتنام کرد و کارش در گروه امداد و عمران جهاد، بردن و آوردن آجر برای خانهسازی محرومان بود: «چادرهایمان را زیر بغل میزدیم، فرقان را پر از آجر میکردیم و برای برادرها میبردیم.» (صفحه ۲۳)
قدم بعدی راوی «پوتینهای مریم»، ثبتنام در بسیج مستضعفین و سپس ثبت نام در سپاه ذخیره بود که پس از پایان سال تحصیلی انجام شد. او برای تحصیل در مقطع دوم دبیرستان نامنویسی کرده و برای سال تحصیلی ۱۳۵۹ به ۱۳۶۰ آماده میشد که بسیج از نوجوانانی، چون او خواست به خانوادههای خود اطلاع دهند باید در صورت نیاز باید برای امدادگری یا جنگ، به مناطق مرزی مثل شلمچه اعزام شوند.
۲ روز بیداری؛ پرستاری و ساخت کوکتل مولوتف
بعد از ظهر روز ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ بود که مریم امجدی و دوستانش برای کمک به مدافعان ایرانی، به بیمارستان مصدق رفتند. امجدی در اینروز مشغول پانسمان و رساندن سِرم به اتاقهای بیماران شد. در ۲ روزی که او و دوستانش با حضور در بیمارستان، مشغول رسیدگی به امور مجروحان جنگ بودند، نخوابیدند و در ساخت کوکتل مولوتف به مردان کمک کردند.
نگهبانی از انبار مهمات
چهارمین روز جنگ بود که امجدی به مسجد جامع خرمشهر رفت و با اینپیشنهاد روبهرو شد که نگهبان انبار مهمات باشد. او برای انجام اینوظیفه، یک اسلحه M۱ دریافت کرد.
امجدی در چند روز اول حضور در مسجد جامع و نگهبانی از انبار مهمات مدافعان خرمشهر، با نیروهای گروه مردمی ابوذر آشنا شد که به خط مقدم درگیری میرفتند و ضمن انتقال مهمات به خط، به دشمن ضربه زده و به مقرشان در مسجد جامع برمیگشتند. امجدی از اینگروه خواست او را هم برای درگیری جلو ببرند و با پاسخ مثبت روبهرو شد، اما ایناتفاق بلافاصله نیافتاد.
صبح روز پنجم یا ششم جنگ بود که دایی امجدی خود را به مسجد جامع رساند و به او خبر داد خانوادهاش در حال خروج از شهر هستند. دایی ایندختر جوان به اصرار از او خواست خرمشهر را ترک کند، اما امجدی با اشاره به وظایفی که در مسجد جامع و پشتیبانی از نیروهای مدافع داشت، اعلام کرد از خرمشهر نخواهد رفت.
بعد ازظهر همانروزی که امجدی از خروج از شهر امتناع کرد، خبر رسید گمرک خرمشهر به محاصره دشمن بعثی درآمده است.
شوخی مردم با توپخانه قزوین
یکی از خاطرات مریم امجدی از روزهای اول جنگ در خرمشهر، شوخی مردم با توپخانه قزوین است که به تعبیر او، دستمایه خنده شده بود. چون مرتب اعلام میشد «در راه است.»
در همانحال نیروهای داوطلبی که از شهرستانها برای کمک به خرمشهر میآمدند، مسلح نبودند و کار خاصی از دستشان برنمیآمد. به علاوه باید از نظر تغذیه و مکان استقرار نیز تامین میشدند؛ ضمن اینکه اسلحه کافی هم در خرمشهر نبود.
اینشرایط در حالی حاکم بود که تانکهای ارتش در جاده آبادان – خرمشهر به صف ایستاده بودند و اجازه حرکت نداشتند. مریم امجدی هم مانند دیگر راویان جنگ به اینمساله و عدم حرکت تانکها اشاره کرده و میگوید بنیصدر بهعنوان فرمانده کل قوا به آنها اجازه حرکت نمیداد.
دادن M۱ و گرفتن G۳
یکی از اتفاقات ویژه زندگی جنگی مریم امجدی ۱۷ ساله در دفاع مقدس، مربوط به روزی است که اسلحه M۱ را تحویل داد و جای آن، یکقبضه اسلحه G۳ گرفت. با وقوع ایناتفاق خوشحالی مضاعفی به او دست داد، چون به قول خودش، با M۱ میشد بهصورت تکتیر شلیک کرد، اما G۳ رگبار هم داشت.
با دریافت G۳ مریم امجدی شور و شوق بیشتری برای همراهی با نیروهای ابوذر پیدا کرد و خواسته خود را برای جلو رفتن و رزم با دشمن دوباره به زبان آورد.
تحویل دادن جاسوس دشمن به شهید چمران
فعالیتهای سنگین روزانه و صدای تیراندازی و انفجار خمپارههای مختلف در اطراف مریم امجدی، باعث شد سردردهای او شدت گرفته و بهاصطلاح عود کنند. همینسردردها و فشارهای عصبی بود که در نهایت باعث شهادت اینجانباز جنگ در سال ۱۳۹۰ شدند.
در همانروزهای شدتگرفتن آتش دشمن روی خرمشهر، زنی چاق با مانتو و مقنعه توسط نیروهای بسیج دستگیر و به مسجد جامع منتقل شد که ماموریت تحویل او به امجدی و چند جوان همراهش سپرده شد. به اینترتیب بنا شد ایننیروی ستون پنجم دشمن را به نشانی مورد نظری که به آنها داده شد، منتقل کنند.
امجدی میگوید خانه مورد نظر، یکساختمان یکطبقه بود که با ورود به آن، با شهید مصطفی چمران و مرد دیگری روبهرو شده که بعدا متوجه شده سیدمجتبی هاشمی فرمانده گروه فدائیان اسلام است.
پس از تحویل جاسوس دشمن، شهیدچمران مریم امجدی و همراهانش را با محبت پذیرفت و آنها را تشویق کرد.
گروه فدائیان اسلام به رهبری سیدمجتبی هاشمی، در روزهای دفاع از خرمشهر و آبادان، با فرارسیدن ساعات شب، به دشمن شبیخون میزدند و با اینترفند، سرعت پیشروی بعثیها را کند میکردند. اما مریم امجدی قصد داشت در یکی از اعزامهای آنها به خط مقدم درگیری شرکت کند که به همیندلیل پشت یکی از وانتهای آنها نشت، اما فدائیان اسلام پیادهاش کرده و با خود به محل درگیری نبردند.
درگیری مستقیم با دشمن
در همانروزهای همراهی با نیروهای فدائیان اسلام، امجدی همچنان به نیروهای گروه ابوذر اصرار میکرد او را جلو ببرند. او همچنین از یکی از نیروهای ژاندارمری یکتپانچه رولور گرفت که به گفته خودش آن را زیر مانتو به کمربند خود بست و علاوه بر G۳ هرجا میرفت، اینکلت کمری را نیز با خود میبرد.
در یکی از روزهای اصرار به گروه ابوذر برای رفتن به جلو، امجدی پاسخ مثبت گرفت و اینتوضیح را از همسنگر جوانش شنید: «میخواهیم برویم خط آتش ببندیم و مانع پیشروی عراقیها شویم.»
اینخاطره مربوط به روزی است که نیروهای بعثی تا سر کوی طالقانی خرمشهر رسیده و درگیریها تن به تن شده بودند. مریم امجدی در عزیمت به کوی طالقانی برای درگیری با دشمن، شهید شیخ شریف قنوتی را هم دید که چند روز بعد توسط نیروهای عراقی محاصره و به اسارت درآمد و با شکنجه به شهادت رسید.
خاطره امجدی از آنروز درگیری، این است که با چند نیروی جوان دیگر، به سمت دشمن تیراندازی کرده تا خشابهای همگی خالی شده و به عقبه برگشتهاند. رزمندههایی که در ایندرگیری شرکت داشتند و راه پیشروی دشمن بعثی را سد کردند، از نظر سنی، دارای ۱۹، ۲۲ و حداکثر ۲۸ سال بودند:
«پشت جعبه بزرگی سنگر گرفتم و خط آتش بستم. دو نفر از برادران جلو رفتند. امیر ثامری گفت: حالا تو برو. اکثرا دوتادوتا با هم میرفتند، اما من به تنهایی رفتم. از پشت جعبه درآمدم، دویدم جلو و خواستم پشت جعبه دیگری بروم و پناه بگیرم که دیدم یکنفر از روبهرو میدود و به سمت ما میآید. نگاه کردم و دیدم برادرم علی است! نگاه او هم با من تلاقی کرد. ناگهان خشکش زد. فوری به خودم آمدم، باید از دستش فرار میکردم تا نایستد و نپرسد که آنجا چهکار میکنم و چرا آمدهام؟ سرم را پایین انداختم و با سرعت به راهم ادامه دادم! او هم سراغ کارش رفت! اصلا با هم حرف نزدیم. احتمالا او هم در موقعیتی بود که نمیتوانست دنبالم بیاید. نفس راحتی کشیدم. میترسیدم بگوید: برگرد عقب! اما الحمدالله به خیر گذشت.» (صفحه ۵۱)
در آنشرایط، وضعیتی پیش آمد که اسلحه همه رزمندگان خراب شده و از کار افتاد. فقط G۳ مریم امجدی سالم بود و توانایی شلیک گلوله داشت. در همانحال اینزمزمه بین رزمندگان پیچید که قرار است نیروهای ارتش از راه رسیده و با خود خمپاره بیاورند. انتظار برای رسیدن ایننیروها از صبح تا ساعت ۶ بعد از ظهر طول کشید و در نهایت چندتن از نیروهای ارتش با یک قبضه خمپاره ۶۰ خود را به مدافعان رساندند. این ارتشیها مهمات دیگری نداشتند و اسلحه سالمی همراه نداشتند. تا جایی هم که گلوله خمپاره داشتند، شلیک کردند و بعد خمپاره را برداشته و همراه نیروهای ابوذر به عقب برگشتند.
فردای ایندرگیری، نیروهای گروه ابوذر به گمرک خرمشهر رفتند و پس از بازگشت به مسجد جامع، خبر آوردند محلی که دو روز پیش سنگر نیروهای مدافع شهر بوده، سقوط کرده است.
خدمه توپ ۱۰۶
یکی از خاطرات معروف مریم امجدی از روزهای دفاع از خرمشهر، ایستادن در قامت خدمه توپ ۱۰۶ است. خودش هم به ایننکته اشاره میکند که برخی از رزمندگان دیروز، در خاطراتشان از او بهعنوان خدمه شجاع توپ ۱۰۶ یاد کردهاند. او در اینخاطره از عبدالنبی بردبار یکی از مدافعان شهر نام میبرد که بنا داشت چند نقطه از تجمعات دشمن را با توپ ۱۰۶ هدف قرار دهد. امجدی هم با اطلاع از قصد بردبار، با او همراه شد و جلو رفت. اما بردبار به او اجازه شلیک با توپ یا گذاشتن و برداشتن گلولههای سنگین آن را نداد.
در همانشرایط، کار در اطراف خیابان چهل متری خرمشهر به درگیری تن به تن کشیده بود و امجدی با اینجملات مردان مدافع روبهرو شد: «بعثیها توی همین کوچههان! مواظب باش اسیر نشی!»
شلیک با توپ ۱۰۶ تا ساعت ۱۱ شب طول کشید و پس از آن، همراهان امجدی گفتند قصد دارند به آبادان بروند و از آنجا دفاع کنند. چون بعثیها نزدیک شدهاند، بهتر است او به مسجد جامع برگردد. به اینترتیب گروه مدافع ابوذر به سمت آبادان حرکت کرد و امجدی هم به طرف خرمشهر و مسجد جامع رفت.
لامصبها چرا حرکت نمیکنید؟
بازگشت امجدی از چهلمتری به سمت مسجد جامع، با دیدن دوباره صف تانکهای ارتشی در جاده همراه بود که به گفته او ایستاده بودند و حرکت نمیکردند. او میگوید سر خدمه تانکها فریاد میزده و میگفته: «لامصبها چرا حرکت نمیکنید؟» و اینپاسخ را میگرفته است: «منتظر فرمان بنیصدرایم!»
اتفاق مهم بعدی که در خاطرات مریم امجدی از روزهای خرمشهر به چشم میآید، شهادت مهدی آلبوغبیش نماینده مردم خرمشهر در مجلس است. او در ادامه با اصرار برادرش علی، به منزل خواهرش در گچساران رفت. روز سوم یا چهارم حضورش در گچساران بود که به پایگاه بسیج اینشهر رفت و فعالیت در کارهای فرهنگی را آغاز کرد.
دو سه ماه از کارنامه جنگی امجدی به اینترتیب گذشت تا اینکه امجدی با مسئول بسیج شهر صحبت کرد تا نامهای بگیرد و با آن خود را به اهواز برساند. او سپس در بنیاد شهید اهواز مشغول کمک و فعالیت شد و چند شبی که آنجا مستقر بود، با جریان محاصره نیروهای حسین علمالهدی همزمان شد.
چرا نیروهای علمالهدی قیچی شدند؟
روایت راوی کتاب «پوتینهای مریم» از چرایی محاصره نیروهای علمالهدی توسط بعثیها به اینترتیب است:
«ارتش، به حسین علمالهدی گفته بود شما و نیروهایتان تا فلانمنطقه پیشروی کنید، ما از پشت سر برایتان نیرو میفرستیم، اما بنیصدر به آنها خیانت میکند و برایشان مهمات و نیروی کمکی نمیفرستد و عراقیها از پشت آنها را قیچی میکنند.» (صفحه ۶۷)
قدم بعدی مریم امجدی این بود که خود را به بهداری اهواز برساند و نامه خود را نشان دهد. او گفت میخواهد به آبادان برود که به او گفتند باید با لنج بهسمت مقصد برود. امجدی از مسئول بهداری اهواز خواست مهر تاییدی پایین نامهاش بزند و با ایننامه سراغ مسئول تعاون سپاه در خیابان چهارشیر آبادان رفت.
پوتینهای مریم
مهر مسئول تعاون، مهر بعدی نشسته پای نامه امجدی و پس از آن همراه با دوستانش به انبار سپاه رفت تا کفش مناسبی برای حضور در معرکههای جنگی تهیه کند. همه کفشهای انبار، پوتین سربازی بودند که یکی از آنها مناسبتر از بقیه تشخیص داده و توسط امجدی برداشته شد.
مریم امجدی سپس راهی ماهشهر شد و از مسئول جهاد سازندگی هم خواست پای نامهاش را مهر کند. سپس به منطقه نظامی ماهشهر که در اختیار نیروهای ارتش بود رفت، اما نتوانست اجازه سوار شدن به هلی کوپتر ترابری برای رسیدن به نقطه مورد نظرش را بگیرد. در نتیجه در حالی که پوتینها پاهایش را آزار میدادند و باعث زخم و تاول شده بودند.
آدیداس بهجای پوتین
سرنوشت پوتینهای مریم هم ازجمله اتفاقاتی هستند که در کتاب خاطرات اینبانوی جانباز دفاع مقدس هشتساله به آنها اشاره شده است. سید صالح موسوی همسر یکی از دوستان امجدی که پوتینها را دیده و آنها را مناسب پای خود تشخیص میدهد، از همسرش میخواهد به دوستش (خواهر امجدی) بگوید پوتینها را به او بدهد.
علت اینخواسته موسوی، این بود که پوتین مناسبی پیدا نکرده بود. او پس از دریافت پوتینهای مریم امجدی، به همسرش پول داد تا همراه دوست خود به بازار رفته و برای او کفش بخرند. به اینترتیب مریم امجدی همراه دوستش به بازار رفته و یکجفت کفش آدیداس سفید خرید.
پیرزنی که یکطرف مغزش رفته بود
مریم امجدی هم مانند خیلی از زنان و مردانی که در خرمشهر و آبادان به دفاع مشغول بودند، صحنههای دلخراش و ناراحتکننده مختلفی را به چشم دیده است. یکی از اینمناظر مربوط به وقتی است که در آبادان مشغول امدادرسانی و کمک بود و بهطور دائم در بیمارستان حضور پیدا میکرد.
او در یکی از خاطراتش، از مواجهه با پیکر پیرزن شهیدی میگوید که به ناچار، پیکرش را تیمم بدل از غسل میت دادند، چون نمیشد پیکرش را با آب شست. او درباره اینشهید میگوید «صورت چروک و موهای فرفری، لباس مشکی و مقنعه عربی داشت. خون بر سر و صورتش خشکیده بود. مگسها اطرافش را گرفته بودند.» (صفحه ۷۶)
دوباره گچساران؛ دوباره آبادان
اواخر بهمنماه ۱۳۵۹، پس از یکماه حضور و امدادرسانی و پرستاری در آبادان، مریم امجدی به اصرار برادرش با اتوبوس به گچساران برگشت و در بسیج خواهران مشغول کارهای فرهنگی شد.
فروردینماه ۱۳۶۰ با رسیدن تلگرافی از طرف محمد جهانآرا، دعوتنامه فرمانده به او رسید که «میخواهیم برای سپاه خرمشهر عضوگیری کنیم. از شما دعوت میشود خودتان را به سپاه خرمشهر معرفی کنید!» و به اینترتیب امجدی راهی شد و با اتوبوس به ماهشهر رفت. سپس خود را به پایگاه ارتش رساند و نامه جهانآرا را نشان داد تا با هلیکوپتر به آبادان برود. در خاطراتش هم میگوید که مسئول پایگاه، به محض دیدن اسم جهانآرا همکاری کرد و او با هلیکوپتر به آبادان رفت.
فردای روزی که مریم امجدی در گزینش شرکت کرد و پذیرفته شد، کار خود را در بیمارستان بهعنوان مسئول پانسمان بخش آغاز کرد.
ازدواج با یکی از رزمندگان، اتفاق بعدی زندگی مریم امجدی است. او پس از چند روز مرخصی به کار در بیمارستان برگشت و مشغول مداوا و رسیدگی به زخمیهای جنگ شد.
یکی از خاطرات امجدی از آنروزها، مربوط به پیکر دلخراش دو شهید نوجوان و همچنین یکی از نیروهای گروه ابوذر است که امجدی همراه با او کوچه به کوچه در خرمشهر مشغول درگیری با دشمن و تیراندازی به سمت نیروهای بعثی بود.
اینفراز از خاطرات امجدی به شرح زیر است:
«کتابخانه بیمارستان در محوطه قرار داشت. یکروز که کارم کمتر بود، برای گرفتن کتاب از ساختمان بیمارستان خارج و داخل محوطه شدم. همزمان آمبولانسی وارد محوطه شد. دو شهید آورده بودند. کنجکاو شدم، در آمبولانس را باز کردم تا ببینم شهدا را میشناسم یا نه؟ وقتی صحنه داخل ماشین را دیدم، از حال رفتم. دو تا تنه سوخته سیاه در آمبولانس بودند. زغال شده بودند. هنوز سوختهشان جلیز و ویلیز میکرد و از بدنشان چیزی مثل روغن به صورت حباب بیرون میزد. حالم که بهتر شد، نحوه شهادتشان را از راننده آمبولانس پرسیدم. گفت: «دو تا نوجوان بسیجی اعزامی از فارس بودند. کارشان در منطقه تعمیر ماشین بود. یکیشان زیر ماشین کار میکرده و دیگری هم برای دادن ابزار کنارش ایستاده بوده که خمپاره مستقیم به ماشین میخورد و ماشین منفجر میشود. این دوتا جزغاله شده بودند.»
تا چند ساعت حالم خراب بود. خیلی گریه کردم. به حالشان غبطه خوردم. هنوز هم که هنوز است، آنصحنه پیش چشمم مجسم است. یکی دو روز بعد از اینقضیه، برای انجام کاری به ریکاوری رفتم. مسعود پاکی را دیدم که روی تخت خوابیده و حالش خیلی بد بود. کلستومی شده و یک ترکش به اندازه دو بند انگشت از شکمش در آورده و بالای سرش گذاشته بودند. وقتی مرا دید، گفت: «خواهر مریم! این ترکش را برایم نگه دار. خواهر مریم! پیشم بمان. خواهر مریم! از اینجا نرو.» ترکش را برداشتم. به خاطر بدی حالش دو روز در ریکاوری بود. عطش زیادی داشت. مرتب گاز را خیس میکردم و دور لبش میکشیدم. تا میرفتم کنار، میگفت: «خواهر مریم! بیا لبم را خیس کن، دارم از تشنگی میمیرم. دارم هلاک میشم. تو را به خدا یه خرده آب به من بده. یک ذره آب که چیزی نمیشه.» برایش توضیح دادم که، چون شکم و رودههایش عمل شدهاند، معدهاش آب را نمیپذیرد. یکبار وقتی من در بخش نبودم، از شدت تشنگی سرمش را میکشد تا آب آن را بخورد که پرستاران سر میرسند. سعی میکردم مرتب به مسعود سرم بزنم و در کنارش باشم. وقتی آنجا بودم یکجور احساس آرامش میکرد. صبح روز سوم به ریکاوری رفتم و دیدم آماده اعزام است. گفت: «تو را به خدا دعا کن. میدونم که نمیمانم.» گفتم: «حالت خوب میشه، بازم برمیگردی. دوباره میریم جلو خط آتش میبندیم.» موقع گفتن اینحرفها بغض کرده بودم و به زور خودم را نگه داشتم که همانجا گریه نکنم.» (صفحه ۱۰۰ به ۱۰۱)
مسعود پاکی که در اینخاطره از او یاد میشود، چند روز بعد به شهادت رسید و وقتی خبر ایناتفاق به امجدی رسید و علت شهادت را جویا شد، به او گفتند همه بدن شهید پاکی را عفونت گرفت و عمل کلستومی هم جواب نداد. ترکشی که مریم امجدی در بیمارستان از شهید مسعود پاکی گرفت، به یادگار پیش او باقی ماند.
پایان مواجهه مستقیم با جنگ
مورد دیگر کارنامه جنگی مریم امجدی، مربوط به دیماه ۱۳۶۰ است که تعاون سپاه اعلام کرد به چند نیروی زن نیاز دارد. به اینترتیب او برای مدتی مشغول کارهای دفتری و اداری شد و در ادامه، چون ۳ ماه از بارداریاش میگذشت، همسرش به او گفت راضی نیست با چنینوضعی، سر کار برود. در نتیجه امجدی استعفا داد و تا تولد فرزندش در خانه ماند.
مریم امجدی پس از تولد نوزادش، همراه با همسر و فرزندش از آبادان به اهواز رفت و چندسال ساکن اینشهر بود. فعالیت و حضور مستقیم او در جنگ، پس از استعفا از سپاه به پایان رسید و او تا زمان شهادتش بر اثر عوارض ناشی از جنگ و سردردهای شدید در سال ۱۳۹۰ با دردهای جنگ زندگی کرد.
منبع: تسنیم
12294613
مهمترین اخبار وبگردی











